پایه ی نهضت خونین حسین صلح تو بود شنبه بیست و نهم آذر 1393 12:55

همه گفتند حسین و جگرم گفت حسن

سینه و دست و سر و چشم ترم گفت حسن

گوشم از بدو تولد به شما عادت کرد

مادرم گفت حسین و پدرم گفت حسن

نامتان را به کنار پدرم گفتم و گفت

ای خدا شکر که پیشم پسرم گفت حسن

بعد از این خوب تر است جای صفاتی مثل

سفره دار و پدر جود و کرم گفت حسن

زائری در وسط صحن غریب الغربا

دید تا گنبد زیبای حرم، گفت حسن..

تا که جارو زدن صحن رضا را دیدم

چشم خیس و مژه ی رفتگرم گفت حسن

قاسمت راهی میدان شد و دیدند همه

خواهری موی پریشان ز حرم گفت حسن

پایه ی نهضت خونین حسین صلح تو بود

آیه ی نهضت خونین حسین صلح تو بود

رضا قربانی

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

کاش این چنین نبود داستان کربلا سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393 0:14
کاش این چنین نبود داستان کربلا

کاش از سنان و تیر و نیزه پر نبود آسمان کربلا

می رسید لااقل زمان دیگری، زمان کربلا

کاش این چنین نبود ، ظهر ِ روز واپسین نبود

کاش که کسی به نام حرمله با کمان خویش هیچ وقت در کمین نبود

کاش کربلا نبود

اگر که بود آب آوری نداشت

آب آوری اگر که داشت خوب بود علی اکبری نداشت

آب آور و علی اکبرش به جای خود، کاش که سه ساله دختری نداشت

آب آور و علی اکبر و سه ساله هم که داشت لااقل علی اصغری نداشت

کاش که رقیه جان برای اصغرش هی سراغ آب را نمی گرفت

دامن رباب را نمی گرفت، این قدر سریع و تند از کمان حرمله جواب را نمی گرفت

 

آخرین جهاد بود، وقت اعتماد بود

دست جمله ی غریب ِ کیست یاری ام کند، توی دست باد بود

جای لشکر یزید، باد هول شد، از این طرف وزید

پس صدای خسته پدر تا حرم رسید

پس صدای غربت پدر به گوش گاهواره هم رسید

گاهواره تاب خورد، گویی یا علی اصغر از صدای تشنه ی پدر، چند قطره آب خورد

ظاهرا علی، ولی تیر را رباب خورد

 

کاش های من به من اجازه داد

تا مسیر روضه را عوض کنم

توی ذهن من داستان چنین شدش که حرمله در میان قافله خیره شد به روبرو

هی نگاه کرد حرمله به عرض تیر و عرض کوچک گلو

ابن سعد گفت حرمله کدام قسمتش بگو

حرمله به فکر رفت، این گلو کجا و سینه ی عمو؟

گفت تیر ِمن اگر به سمت او رها شود

ابن سعد شک نکن سر از تنش جدا شود

پس سه شعبه را گذاشت تیر دیگری به چله کرد حرمله که شعبه ای نداشت

گفت تیر ساده کافی است،

که برای این گلوی خشک از سه شعبه، لااقل دو شعبه اش اضافی است

تیر را گذاشت در کمان و چله را کشید،چشم چپ که بسته،

چشم راست را که باز کرد و حنجر ظریف طفل را خوب دید

دست زد به روی دست، پرت کرد گوشه ای  و خویش هم نشست

هر چه گفت ابن سعد، تیر را به چله کمان نکرد

دیگر امتحان نکرد

پس نفس نفس، قدم قدم، ریخت لشگر از صدای گریه ی علی اصغر عاقبت بهم

یک طرف دوید مشک آب را گرفت روی دوش و تاخت، رفت

پس برای طفل شیر خواره از سه شعبه گاهواره ساخت رفت

لشکر از یمین و از یسار پای طفل شیرخوار مشک ریختند

پس به جای تیر، اشک ریختند

دستهای بیعت کثیف کوفیان دراز شد دومرتبه

راه آب باز شد دومرتبه

 

کاش های من ادامه داشت در سرم که حرمله،

تیر را گذاشت در کمان و داد زد به سمت قافله

از من افتخار این گلو و از شما صدای هلهله

آه! تیر حرمله سه بخش شد، بین حنجر و دل رباب و سینه حسین پخش شد

 

*این شعر شب هفتم ماه محرم توسط حاج حسن خلج در مسجد حضرت امیر علیه السلام اجرا شد

http://dl.navayekhalaj.com/moharram/92/7/01HHKhalaj(Sh7Moh92).mp3
http://dl.navayekhalaj.com/moharram/92/7/02HHKhalaj(Sh7Moh92).mp3

 

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

بسم الله

می نویسم به حرمت آزادی بیان و به حرمت آزادگی که از حسین علیه السلام آموختم.

من منتقد شما هستم و در میان خیل منتقدان دولتتان هر روز توهینی تازه می شنوم.

من منتقد شما هستم. چند ماهی از دولتت نگذشته بود که به ما گفتی بی سواد، بعد گفتی بی شناسنامه و دیروز مرحمت کردی و خطاب «تازه به دوران رسیده» به ما دادی؟!

صریح میگویم، ظریفت را بردار و به راهپیمایی اربعین بیا، به خیل مشتاقان 1400 ساله کربلا بیا. بیا تا ما را ببینی. ما تازه به دوران رسیده ایم؟

مشاورت عاشق ویزای کشوری 200 ساله است، آنوقت ما تازه به دوران رسیده ایم؟!

ظریفت را بردار و به راهپیمایی اربعین بیا تا ببینی چه خبر است در دنیا. همیشه با هواپیما از روی سر جامعه جهانی می گذرید و به یک اتاق می رسید و آن اتاق می شود: «جامعه جهانی» . برای انقلاب خمینی هیچ چیز بدتر از این نبود، اما شما کردید.

این روزها پیام قطعنامه را بیشتر می خوانم و بیشتر گریه می کنم. می سوزم از فراق دوست سالهای نبودنم. امام(ره)

ما تازه به دوران رسیده ایم؟!                               

حدیث رسول الله می خوانیم که به فرهنگ جفا نشود، حرام، حلال نشود، آنوقت ما تازه به دوران رسیده ایم؟! ما که از خود چیزی نداریم. حرفهای اهل بیت، درد دینداران همه و همه تازه به دوران رسیده اند؟!

حامیان فتنه گر دولت خوش اقبال هفت دهم درصدی حضرتتان، در دانشگاه به امام و انقلاب و رهبری توهین می کنند. «فتنه» را که این همه رهبری بر آن تاکید کرده، «من درآوردی» می خوانند. تنها نظام شیعه دنیا را به «وحشی گری» متهم می کنند. و اینها همه یعنی «اعتدال؟!» . و ای کاش من می توانستم دادستان باشم تا این بیداد بردارم.

یکسال است سانتریفیوژها را از کار انداخته اید که چرخ زندگی مردم بچرخد، نچرخید. گوجه از موز پیشی گرفت و حتما مردمی که درصف نان این روزها با شاطر چانه می زنند برای نرخ نان هم تازه به دوران رسیده اند؟!

آقای رییس جمهور

در این یکسال توهین ها شنیدیم از زبان شما و مشاورانتان، عیبی ندارد کنار همه غصه هایی که برای اسلام خوردیم.

تازه به دوران رسیده هایی که شما می گویید، جای ترکش در بدن دارند و جوارحشان هنوز از گلوله داغ است، کجا بودند زمان جنگ مشاوران شما که تازه، به این دوران رسیده اند؟

ما را بی شناسنامه خواندید. من از زبان معلم مظلوم شهید بهشتی بزرگ خطابتان می کنم: «ما بی شناسنامه نیستیم، اولاد زجر کشیده آل عبا، فرزندان زندانهای بی نام و نشان و حبس ها و دخمه های فراموش. ما بی شناسنامه نیستیم اهل قنوتیم، ساکن دهستان نیایش و بچه جنوب عشقیم، کبوتران قباپوشی که بال در خون شهیدان کربلا نهاده ایم و عمری بر شاخه ها مرثیه خوان ذبح بنی آدم. ما از امتزاج دو ایمان بدوی روستائی از تصادم دو عدم ساده بوجود آمده ایم، با هیچ کس هیچ فرقی نداریم و نمازمان را اول وقت می خوانیم.»
ما که همه جا بوده ایم تازه به دوران رسیده ایم؟! 36 سال است پابه پای انقلاب آمده ایم. سی و شش سال است پدر کارگر من یک انتخابات را هم از قلم نیانداخته. مادرم با پاهایی که گاه میروند و گاه نمی روند در همه راهپیمایی ها شرکت کرده است. شناسنامه من با همه جوانی ام از مهرهای انتخابات پر شده است. ما تازه به دوران رسیده ایم یا مشاوران شما که از 2500 سال این مردم فقط آبگوشت بزباش دیدند و قرمه سبزی؟!

****************************************

روزی که روشنفکر در کوچه های شهرپرآشوب دوراز هیاهو ها، عرق می خورد

با جانفشانی های حزب الله تاریخ این ملت ورق می خورد

****************************************

آقایی که ما را تازه به دوران رسیده خواندی کلام آخر را هم از بهشتی بشنو: «ما بی شناسنامه نیستیم، ما از مردم جدا نمی باشیم، محل مهر جیره بندی قند و شکر، مهر شرکت در انتخابات ریاست جمهوری. از نوح به بعد تا کربلا و هویزه حضور داریم، پشت هر سنگی روییده ایم، با هر بوته ای رسیده ایم، بر هر شاخی بر داده ایم، ما در این آب و خاک سبز می شویم ما بی شناسنامه نیستیم.

ما به جهنم هم نمی رویم: «ما راست قامتان جاودانه ی تاریخ خواهیم ماند.»

دلنوشته های یک دانشجو در جواب رئیس جمهور...

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

گوجه... سه شنبه یازدهم آذر 1393 13:58

رفیق نیمه ی راهی کلان شدی گوجه!

شریک خوان زما بهتران شدی گوجه!

کنارسفره من وتخم مرغ یادت هست

چه روزها که تویاردهان شدی گوجه!

توشصت درصدوزن منی ولی حالا

رسیده ای به فلک آسمان شدی گوجه!

سراغ من نمی آیی وژست می گیری

کنارموزنشستی گران شدی گوجه!

سلام خدمتتان داشت دوش بادمجان

فراری ازهمه ی دوستان شدی گوجه!

لبانت آلبالویی ودهانت آناناس

شبیه خال لب هندوان شدی گوجه!

اگرچه هم قدتاریخ سن وسالت هست

اخیرا ازهمه جانب جوان شدی گوجه!

توپرتقال نبودی که سال سال بیایی

میان میوه جماعت،نشان شدی گوجه؟!

کیوی غلام نگاهت،انارخال لبت

رئیس دسته ی نام آوران شدی گوجه!

توماهناز کدامین قبیله ی ملسی

که سرورهمه ی واژگان شدی گوجه!

حدیث نفس نگویم!حدیث تقدیراست

که یک شبه زدی وجاودان  شدی گوجه؟!

به بوته ی گلی کرت های ده سوگند

به قطره قطره ی آبی که ازآن شدی گوجه!

تنت تنیده به گل بود توی آبادی

به شهرآمدی و نغمه خوان شدی گوجه!

خلاصه باهمه ی حال وروز پیشینت

سری به هم زده ای ازسران شدی گوجه

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

لوتی های محل یکشنبه نهم آذر 1393 18:37
 

استاد با لبخند ملیحی گفت: 

 

سلام مرا به لوتی های محل برسون 

 

- ببخشید کیا رو می گید 

 

- خب داش مشدی های خودمونو دیگهههه 

 

- یعنی چه نمی فهمم 

 

- بنشین برات بگم 

 

استاد ماژیکو برداشت و بالای وایت برد نوشت 
 
بسم الله الرحمن الرحیم  

1- لوتی ها اگه بدلایلی نتونن در ماه رمضون روزه بگیرن به احترام این ماه ؛ علنی جلوی چشم ؛ روزه خواری نمی کنن 

2- لوتی ها نذری دهه ماه محرم را می خورن و حرمت نون و نمکو نگه می دارن دخترا با ساده پوشی و حجابشون و پسرا ... 

3- لوتی ها موقع ورود به حرمها و مساجد و گلزار شهدا به احترام این اماکن خودشونو جمع و جور می کنن و هر صدایی و هر لباسی و هر رفتاری را خلاف مرام خودشون می دونن 

 4- لوتی ها جوون مردم را به چشم امانت و سرمایه زندگی یک پدر و مادر می بینن بهمین خاطر در خیلی از جاها در روابط خودشون با جنس مخالف ؛ پا پس می کشن 

5- لوتی ها موقع راز و نیازشون با خدا میگن اوستا کریم ؛ گنهکاریم اما یاغی نیستیم ؛ اول پاکمون کن بعد خاکمون کن 

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

مذاکرات سازنده تا 40 سال یکشنبه نهم آذر 1393 10:30
دور بعدی مذاکرات/ هفت ماه بعد/ جمع‌بندی توافق

فضای مذاکرات سازنده بود. وزیر امور خارجه آمریکا از طرف ایرانی خیلی تشکر کرد. طرف ایرانی ‏هم خیلی ذوق کرد! گفتنی است طرفین تصمیم گرفتند که مذاکرات تا یکسال بعد تمدید و هر دو ‏طرف در این مدت به تعهدات خود پایبند باشند.‏

دور بعدی مذاکرات/ یکسال و هفت ماه بعد/ جمع‌بندی توافق

فضای مذاکرات همچنان سازنده بود! وزیر امور خارجه آمریکا در گفتگو با خبرنگاران پس از آخرین ‏دور مذاکرات گفت: این طرف ایرانی چقدر با حاله! طرف ایرانی در پاسخ افزود: خرابمون نکن داداش، ‏باحالی از خودتونه! طرف اروپایی که می‌خواست میانه را بگیرد افزود: پسرا دعوا نکنید، هر دو تون ‏باحالید!‏

گفتنی است طرفین تصمیم گرفتند تا یک سال و 7 ماه به مذاکرات ادامه بدهند و طرفین در این ‏مدت به تعهدات خود پایبند باشند.‏

دور بعدی مذاکرات/ 3 سال بعد/ جمع‌بندی توافق

فضای مذاکرات سازنده بود! جمیع دیپلمات‌های حاضر در وین تاکید کردند تا حالا هیچ مذاکره‌ای را ‏ندیده بودند که این همه مدت سازنده بودن خود را حفظ کند! طرف ایرانی ذوق کرد!

گفتنی است طرفین تصمیم گرفتند تا سه سال بعد به مذاکرات ادامه بدهند و طرفین در این مدت به ‏تعهدات خود پایبند باشند. طرف ایرانی گفت: آقا من پام درد گرفته از بس پایبند بودم! طرف ‏آمریکایی گفت: نداشتیم‌ها! طرف ایرانی خواست چیزی بگوید اما روش نشد!‏

طرف آمریکایی به بغل دستیش اشاره کرد که بیست هزار تومان از دارایی‌های بلوکه شده ایران را ‏در شانزده قسط به طرف ایرانی بدهند تا با آن پماد بخرد و بزند به پایش. طرف ایرانی برای نشان ‏دادن حسن نیتش گفت که دفترچه بیمه دارد و 20 هزار تومان زیاد است، با 12 هزار تومان هم ‏کارش راه می‌افتد! ‏

دور بعدی مذاکرات/ 6 سال بعد/ جمع‌بندی توافق

فضای مذاکرات سازنده بود! کارشناسان اقتصادی حاضر در وین اعلام کردند این مذاکرات برای هر ‏کی آب نداشت، برای اهالی وین و بقالی‌ها و هتل‌ها و پلیس‌های آنجا نان داشته است. گفتنی است ‏طبق آخرین برآوردها هم اکنون وین سومین شهر خوشحال دنیاست!‏

گفتنی است طرفین تصمیم گرفتند تا 14 سال بعد به مذاکرات ادامه بدهند و طرفین در این مدت ‏به تعهدات خود پایبند باشند. در حاشیه مذاکرات طرف آمریکایی به طرف ایرانی گفت: عزیزم پات ‏چطوره؟ پمادش خوب بود؟! طرف ایرانی گفت: ممنون، دستت خیلی سبکه حاجی! طرف آمریکایی ‏به دستیارش اشاره کرد که 17 هزارتومان دیگر هم آزاد کند! طرف ایرانی گفت: من هم دست خالی ‏نیومدم.‏

سپس طرف ایرانی در حضور خبرنگاران محتویات یک گونی را خالی کرد کف سالن. طرف ایرانی ‏پیش چشم‌های مبهوت حاضران گفت: این آخرین محموله از هسته‌های زردآلوی موجود در کشور ‏بود. ما الان ذخایر هسته‌های زردآلوی خودمون رو هم صفر کردیم! طرف آمریکایی گفت: یه پماد ‏بیارید!‏

دور بعدی مذاکرات/ 20 سال بعد/ جمع‌بندی توافق

مذاکرات آنقدر سازنده بود که نگو! رییس هتل کوبورگ وین در نامه‌ای رسمی به اعضای 5+1 از آنها ‏خواست که مذاکرات تا 20 سال بعد ادامه پیدا کند. او در بخشی از نامه خود نوشت: با توجه به ‏اینکه پسر ارشد بنده در دانشگاه آزاد تحصیل می‌کند و دو دختر دم بخت هم دارم، خواهشمندم با ‏تمدید مذاکرات کاری کند که چرخ این هتل بچرخد و من از پس هزینه‌های خانواده خود بر بیایم! ‏طرف ایرانی هم که کلاً به چرخیدن چرخ حساس! هیچی دیگه، قبول کرد!‏

طرف آمریکایی در حاشیه مذاکرات به طرف ایرانی گفت: بزنم به تخته، بعد از 20  سال اصلاً تکون ‏نخوردی‌ها!

دور بعدی مذاکرات/ 40 سال بعد/ جمع‌بندی توافق

مذاکرات سازنده بود... طرفین توافق کردند که مذاکرات کلاً ادامه پیدا کند. طرف آمریکایی از طرف ‏ایرانی خواست کاشت، برداشت، واردات، صادرات و خوردن هرگونه موز را به این دلیل که این میوه ‏کلاً هسته است، متوقف کند. طرف ایرانی که یک موز را تا نصفه خورده بود، بقیه‌اش را انداخت زیر ‏میز! طرف آمریکایی هم با تعلیق تحریم واردات پماد به ایران موافقت کرد. طرف ایرانی در حالی که ‏پاش رو می‌مالید، ذوق کرد...‏

م.ر. سیخونکچی

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

فیلترشکن هست خدمتتون؟! سه شنبه چهارم آذر 1393 14:18
مادر عروس: بعله... خیلی خوش آمدید...

زن داداش داماد: بله دیگه... از هر چه بگذریم سخن دوست خوشتر است.

مادر عروس: بله خوش‌تر است!

زن داداش داماد: بعله با اجازه بزرگ‌ترها بریم سر اصل بحث.

پدر عروس: خواهش می‌کنم، بفرمایید!

زن داداش داماد: پس لطف می‌کنید رمزwifiتون رو بگید؟

پدر عروس: خواهش می‌کنم، کیانوش!... کیانوش!.. اون رمز چی بود؟

کیانوش(برادر عروس): بیست و دو نسرین ضد دبلیو آسمان آلفا ایکس بزرگ کامبیز!

زن داداش داماد: خیلی ممنون، ببخشیدها! ولی تو این دوره زمونه دیگه اینترنت جزو زندگی همه شده.

مادر عروس: بله دیگه...

پدر عروس: خب ببخشید! آقا داماد چه کاره هستن؟

پدر داماد: راستش ایشون...

مادر داماد: وا! غلامی! بذار خودش بگه، مگه پسرم زبون نداره؟!

پدر داماد با خنده‌ای که حاکی از کنف شدن دارد: بله خب خودش بگه بهتره...

همه بر می‌گردند و داماد را نگاه می‌کنند و در انتظار سخن گفتن او می‌مانند، ولی داماد حرفی نمی‌زند.

پدر داماد: هوی پسر... هوی!

داماد همچنان به کار خودش مشغول است. پدر داماد دستش را دراز می‌کند و پس‌گردنی محکمی به پسرش می‌زند. داماد سراسیمه سر بلند می‌کند.

داماد: بله... چی شده؟
مادر داماد: آقا پرسیدند شغل شما چیه؟

داماد: من... بله.... خب.. راستش.. من...
صدایی از موبایل داماد بلد می‌شود.

داماد: ببخشید یه لحظه من ببینم این چی میگه!

چند دقیقه بعد داماد بلند می‌زند زیر خنده!

مادر داماد: وا! چی شد مادر؟

داماد: عجب آدم کولیه این آتوسا! چه جک‌هایی تعریف می‌کنه پدر سوخته!

پدر عروس: آتوسا دیگه کی تشریف دارند؟

داماد: یکی از فرندامه، یعنی تو کل گروه یه دونه‌س لا مصب! خیلی کوله!

مادر داماد برای عوض کردن بحث وارد می‌شود.
مادر داماد: بله خب... بگذریم... این عروس خوشگل ما نمی‌خواد چایی بیاره، گلومون خشک شد بخدا.

مادر عروس: بله.... نسرین... نسرین جان، مادر یه سینی چای بیار.

چند دقیقه می‌گذرد و خبری از چای نمی‎شود.

مادر عروس: نسرین خانوم.. دختر گلم! چای بیار مادر جان.

باز هم خبری نمی‌شود. مادر عروس گوشی موبایلش را از روی میز برمی‌دارد و در حین زدن دکمه‌های آن می‌گوید.
مادر عروس: فکر کنم حواسش نیست. الان می‌رم تو ویچت می‌گم بیاره!

چند دقیقه بعد نسرین با سینی چای در حالی که سینی را در یک دست گرفته و با دست دیگر در حال ور رفتن با موبایلش است، سر می‌رسد.

مادر عروس: مادر جون، نریزه یه وقت؟ دو دستی بگیر خب.

عروس ایشه‌ای می‌پراند و سینی را می‌دهد دست کیانوش.

عروس: کیانوش بگیر این چایی رو بچرخون بخورن ببینم این کامبیز دوباره چه مرگشه؟!

مادر داماد: چشمم روشن... کامبیز دیگه کیه؟

کیانوش: همسایه‌مونه... پسر خوبیه... خیلی چشم پاکه!

زن داداش داماد: آره... ایناهاش... منم تو ویچت پیداش کردم... خیلی باحاله!

برادر داماد چپ چپ به زنش نگاه می‌کند.

زن داداش داماد: خب تو ویچت هست، به من چه!

صدای دینگی از گوشی مادر داماد بلند می‌شود. او با غیظ گوشی را در می‌آورد و چند دقیقه بعد رو می‌کند به کیانوش.
مادر داماد: پسرم فیلترشکن داری؟!

کیانوش: بله، بلوتوثتون رو روشن کنید.

مادر داماد: قربون دستت پسرم... بچه‌های گروه روش پخت یه غذای تایلندی رو می‌خوان، باید برم از یه سایت تایلندی بردارم. تایلند هم که می‌دونید نه که چیزه! معمولاً سایتاش فیلتره!

مادر عروس: چه جالب، اسم گروهتون چیه خانوم جون؟

مادر داماد: میترا آشپزی!

مادر عروس: تو رو خدا! اتفاقاً من هم عضوم، ندیدم شما رو اون تو...

مادر داماد: آخه من با اسم خودم نیستم، اکانتم فیکه!

مادر عروس: چه جالب، با چه اسمی هستید؟

مادر داماد: سوزی!

پدر عروس که داشت چایی را سر می‌کشید یک دفعه سرفه کرده و کلی چای می‌پاشد روی میز! کیانوش می‌دود و محکم می‌زند پشت پدرش تا سرفه هایش قطع شود.

پدر عروس: سوزی؟!

مادر داماد: شاهین؟!

مادر عروس جیغ می‌کشد!

م.ر.سیخونکچی

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

کی میشه...؟ یکشنبه دوم آذر 1393 13:8

ای خـــــــــــــــــدا ،

 

کِـــــــــــی میشه گوشیمو بردارم و زنگ بزنم

 

به فک و فامیل و بگم:

 

میخواستم خداحافظی کنم ،

 

حلالم کنید

 

دارم میرم کربــــــلا...

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

یک نامه شنبه هفدهم آبان 1393 14:9
نامه ای که ته قوطی لوبیا چسبیده بود...
سلام بر رزمندگان اسلام ...
این جانب آقای شهرام لطیفی کیا کلاس دوم ب می خواستم بگویم خسته نباشید .
من این قوطی لوبیا را برای شما می فرستم تا بخورید،قوی بشویدو بتوانید خوب بجنگید .
دیروز آقای مدیر گفت :
" هر کس هر چه می خواهد بیاورد.چند روز دیگر می خواهیم برای رزمندگان به جبهه بفرستیم .
اگر خواستید نامه هم بنویسید و بچسبانید به آن "
همه خوشحال شدیم .
حسنی گفت:من سه تا قوطی کمپوت می آورم .
من هم می خواستم یک عالم قوطی لوبیا بخرم و بفرستم.من خودم خیلی لوبیا دوست دارم .
اما دیشب وقتی به بابا گفتم به من پول بدهدتا برای رزمندگان چیزی بخرم ،زد پس کله ام و گفت :
عجب خری هستی تو ! به ما چه مربوط است که برایشان چیزی بخریم.مگر ما گفتیم بروند بجنگند .
دولت خودش باید غذایشان را بدهد ."
یک چیز دیگر هم گفت که خجالت می کشم بگویم .
صبح مامان پول داد تا برای ناهار همبرگر بخرم اما من پول را نگه داشتم و ناهار نخوردم .
سر کلاس شکمم قار و قور کرد.حسنی دلش سوخت و لقمه نان و پنیرش را با من نصف کرد .
عصر از سوپر مارکت اکبر آقا یک قوطی لوبیا خریدم و یواشکی آوردم خانه و حالا دارم نامه می نویسم .
شانس آوردم کسی خانه نیست .
من هم می خواهم وقتی بزرگ شدم حتما به جنگ بیایم .
نه این که مثل شهاب توی خانه قایم شوم.شهاب داداشم ترسو است و به سربازی نرفته .
همه اش توی ویدئو (یک چیزی که توش فیلم میگذارند و تماشا می کنن) فیلم های بی تربیتی مگذارد و تماشا
میکند.مامان می گوید: " باید شهاب را بفرستیم آن ور آب .بچه ام را از سر راه نیاورده ام که بفرستم جنگ تا
جنازه اش را برایم بیاورند ."
چند روز پیش پسر همسایه مان شهید شد.داشت توی دانشگاه درس می خواند.اما یک دفعه رفت جبهه .
بابا بهش گفت : "مگر خوشی زیر دلت زده؟بشین خانه درست رو بخون"اما او گوش نکرد .
گفت:"اگر هیچ کس جبهه نرود پس کی از ناموسمان دفاع کند؟ "
از بابا پرسیدم ناموس چیه؟جوابم را نداد.من نفهمیدم ناموس چی هست اما فهمیدم باید از آن دفاع کرد .
حسین هیچ وقت حرف الکی نمی زند.دلم برای باباش می سوزد.خیلی پیر شده است .
بابا میگوید:" حالا دیگر نانش توی روغن است.به این ها خیلی می رسند ."
حالا علی به جبهه آمده.علی برادر حسین است .
دیروز او را دیدم.تازه از آنجا برگشته بود.بهش گفتم این بار که خواست برود جنگ ، من را هم ببرد .
خندید و کله ام را ماچ کرد.وقتی به بابا گفتم می خواهم بروم جنگ تا از ناموسمان دفاع کنم گوشم را پیچاند و
گفت: "تو.....می خوری.برو دماغت رو بکش بالا ."
خیلی دردم آمد.نزدیک بود جلوی نرگس اشکم در بیاید.نرگس دختر همسایه مان است .
مدرسه نمی رود موهایش را همیشه می بافد.خیلی بامزه می شود .
یک بار شهاب مویش را کشید .نرگس گریه کرد.من عصبانی شدم و به شهاب لگد زدم .
بعدش یک عالمه از دستش کتک خوردم ولی گریه نکردم.من بالاخره می آیم به جنگ.حالا می بینید .
می خواهم شهید بشوم مثل حسین.دشمن بعضی وقتها به این جا می آید و و از بالا بمب می اندازد .
بعد رادیو صدایش در می آید.وقتی این صدا می آید ما میدویم سمت زیر زمین .
من نمی ترسم اما مامانم خیلی می ترسد.شهاب هم مثل جوجه می لرزد.بابا بمب ها را می شمارد .
دیشب چند تا بمب انداختند بشکن زد و گفت: " فردا قیمت خانه نصف می شود.حالا وقت خریدن است ! "
مامان می خواهد برود اما بابا می گوید:" بمانیم .اگر کمی صبر کنیم جنگ تمام میشود و زمین ارزان تر .
نانمان توی روغن است ."
نمی دانم چرا بابا انقدر نان روغنی دوست دارد .
....
ای وای ...
باز آژیر قرمز کشیدند.باید بروم توی زیر زمین.بعد بر می گردم نامه ام را تما ..
 
                                                                  
 
نامه ،پاره و خونین از دست علی افتاد.علی زانو زد. حسین بالا سر علی است .حسین فقط لبخند می زند......
 
شهدا در قهقه مستانه عند ربهم یرزقونند...
التماس دعا
نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

محرم آن سال، محرم عجیبی بود؛ دسته‌های عزادار، یاری امام خمینی را همچون یاری سیدالشهدا علیه‌السلام در روز عاشورا می‌دانستند و ایران و قم را کربلا. اما یکی از زیباترین نقاط عطف عاشورای ۱۳۴۲، رویش حر انقلاب بود. آیت‌الله سید جعفر شبیری زنجانی در این‌باره می‌گوید «بعدها شهید عراقی نقل کردند که روزی که در قم در محضر امام بودیم؛ ‌ ایشان فرمودند:‌ «امسال هیئت‌ها جهت‌دار باشند.» ما به امام عرض کردیم مهم‌ترین هیئت متعلق به طیب است که طرفدار شاه است و اگر او مخالفت کند، کارها خراب می‌شود. امام فرمودند:‌ «طیب مسلمان است و در مقابل دینش مقاومت نمی‌کند.» و به این شکل بود که ما به فکر افتادیم با طیب صحبت کنیم. ما رفتیم و به طیب گفتیم آقای خمینی فرموده‌اند که طیب مسلمان است و در مقابل دینش نمی‌ایستد. همین که این حرف را زدیم، او سرش را پائین انداخت، بعد یکی از نوچه‌هایش را صدا زد و ۲۰۰ تومان پول به او داد و گفت برو و یک عکس از آقا تهیه کن که جلوی دسته قرار بدهیم. او قبلاً عکس شاه را بزرگ می‌کرد و جلوی دسته قرار می‌داد، ولی حالا می‌خواست عکس امام را بگذارد و دسته راه بیندازد. آن روز آمدند و به من گفتند که دسته‌ی طیب آمده و عکس حاج آقا روح‌الله را جلوی دسته گذاشته است. ما تعجب کردیم که جریان از چه قرار است، چون تا آن روز تصور می‌کردیم که طیب، فدایی شاه است.»
 
در روز دوازدهم محرم طیب را دستگیر کردند و تنها شرط آزادی وی را اعلام دریافت پول از امام برای آشوب اعلام کردند. طیب شرط را می‌پذیرد.

آیت‌الله سید جعفر شبیری زنجانی ادامه‌ی این ماجرا را چنین نقل می‌کند: «تا روز آخر هم آن‌ها فکر نمی‌کردند از طیب رودست بخورند، ‌ به همین خاطر دادگاه او را علنی کردند و خبرنگارها آمدند که خبر را منعکس کنند. طیب وقتی پشت تریبون قرار می‌گیرد، لباسش را بالا می‌زند و نشان می‌دهد که سینه‌اش را سوزانده‌اند و می‌گوید که این‌ها این کار را کردند تا من بگویم که آقای خمینی به من پول داده تا این کار را بکنم. من اصلاً تا امروز ایشان را ندیده‌ام و اگر هم می‌دیدم، هرچه داشتم به ایشان می‌دادم، نه این‌که پول بگیرم. حالا هم حتی اگر کشته شوم، این تهمت را نمی‌زنم.»
طیب حاج رضایی در دادگاه؛ طیب چندی بعد در ۱۱ آبان ۱۳۴۲ در میدان تیر حشمتیه تیرباران شد.
 
از آن روز به بعد به او سخت می‌گیرند و حتی مسأله‌ی اعدام را هم مطرح می‌کنند. آقای کاتوزیان که امام جماعت مسجدی در همان مناطق بود نقل می‌کرد که که بعد از شهادت طیب، ‌ همسر او را دیده و از او پرسیده که طیب در آخرین ملاقات، به او چه گفته است؟ همسر طیب گفته بود: «بعضی چیزها را مجاز نیستم بگویم. ولی من به او گفتم: تو نان‌آور خانه هستی. و او جواب داد: به اندازه‌ی کافی نان گذاشته‌ام. اگر هم به فکر یتیم‌شدن بچه‌ها هستی، تا به حال چندین بار چاقو خورده و تا دم مرگ رفته‌ام و خدا را شکر که در اثر ضربه‌ی چاقو نمردم و ماندم تا در راه خدا کشته شوم.» طیب گفته بود که حتی به او وعده داده‌اند که اگر با آن‌ها همکاری کند، مقام‌های بالایی به او می‌دهند، اما او خودش را در خواب با یاران امام حسین‌ علیه‌السلام دیده است و ارزش ندارد که به خاطر مقام‌های دنیوی، آن مقام را از دست بدهد. به همسرش گفته بود برای من غصه نخورید.
نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

شعر ایرج میرزا برای حضرت علی اکبر(ع) دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 13:9

رسم است هر که داغ جوان دید، دوستان

رأفت برند حالت آن داغ دیده را

 

یک دوست زیر بازوی او گیرد از وفا

وان یک ز چهره پاک کند اشک دیده را

 

آن دیگری برو بفشاند گلاب و شهد

تا تقویت کند دل محنت کشیده را

 

یک جمع دعوتش به گل و بوستان کند

تا برکنندش از دل، خارِ خلیده را

 

جمع دگر برای تسلای او دهند

شرح سیاهکاری چرخِ خمیده را

 

القصّه! هر کسی به طریقی ز روی مهر

تسکین دهد مصیبتِ بر وی رسیده را

 

آیا که داد تسلیت خاطرِ حسین

چون دید نعش اکبر در خون تپیده را؟

 

آیا که غمگساری و اندُه بری نمود

لیلای داغ دیدۀ زحمت کشیده را؟

 

بعد از پسر، دل پدر آماج تیر شد

آتش زدند لانۀ مرغ پریده را

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

مردم شیراز اهل حالند یعنی اهل قال نیستند دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 11:5

مردم فارس اهل قال نیستند؛ آدم احساس میکند. گفته میشد مردم فارس اهل حالند؛ منظورشان این بود که اهل کار نیستند. بنده میگویم نه، اهل حالند، یعنیاهل قال نیستند؛ والّا بحمداللَّه اینجا خیلی اهل کارند؛ تحرک علمی، تحرک عملی؛ در صنعت، در کشاورزی؛ انسان تحسین میکند. مردم فارس اهل قال نیستند، اهل گفتن و جنجال کردن و مردم را به خود متوجه کردن نیستند؛ این باید یک جوری جبران شود. در گذشته هم حافظ میگوید:

من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان‌

قال و مقال عالمی میکشم از برای تو

از نفس فرشتگان ملول میشود. قال و مقال عالم را هم که میپذیرد، برای او میپذیرد. آدم میبیند این روحیه همچنان در شیرازهست؛ اهل قال و مقال و به رخ کشیدن و تظاهر کردن نیستند. اما استعداد اینجا خیلی زیاد است؛ از این استعدادها باید استفاده شود.

بیانات در دیدار مسئولان اجرائی استان فارس‌‌ 18/2/87

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

حرف آخر... دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 7:43

هنوز هم در خانه ما حرف آخر را بابام می‌زند. اگر از یک کاری خوشش بیاید یک‌بار. اگر از یک کاری بدش بیاید دوبار و اگر از یک کاری متنفر باشد سه بار پلک می‌زند.

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

مطلب قدیمیه ولی بیاد بچگی ها جمعه بیست و یکم شهریور 1393 21:58

از اینکه پس از کلی درس خواندن و شرکت در کنکور آزمایشی قلم چی و خریدن کتاب تست و در رفتن از زیر درس خواندن و رفتن به پارک با رفقا به بهانه رفتن به کتابخانه و هزار کار دیگر که زبان ناتوان از بیانش هست در دانشگاه "خواهر رزمی" (خوارزمی یا همان تربیت معلم سابق) قبول شده اید و هم دانشگاهی ما شدید ابراز خوشحالی نموده و برایتان آرزوی توفیق اجباری دارم.

در همین راستا (داشتن آرزوی توفیق اجباری برای شما) تصمیم گرفتم تا نکاتی ارزنده که هر "چیز ترمی"* باید بداند تا دچار مشکل نشود را برایتان مکتوب کنم ، امید است که پس از خواندن این مطالب تصمیمی جدی از نوع تصمیم های کبری خانم گرفته و به توفیق اجباری دست پیدا نمایید.

1-      طبق یک قانون نا نوشته که از زمان تاسیس دانشگاه جندی شاپور در دوره ساسانیان اجرا می شد؛ وقتی که یک چیز ترمی در یک جمعی که چند فروند دانشجوی ترم بالایی هستند، حضور دارد مسئولیت خرید دلستر ، دم کردن چایی ، شستن استکان ها قبل و بعد از خوردن چایی و ... بر عده وی بوده و در انجام آنها هیچ جایی اعتراضی نیست. (فهمیدی داداش یا آبجی)

2-      اگر در هفته اول کسی از در اتاق آمد داخل و یک دفترچه دستش بود و داشت برای ژتون حمام و دستشویی ثبت نام نویسی می کرد گول او را نخورید چرا که این فرد یکی از کسانی هستند که در زمان چیز ترمی خود دو سه هزار تومان برای رفتن به حمام پیاده شده و با دیدن چند تا دانشجویی جدیدالورود می خواهند پول از دست رفته را جبران کنند و مرهمی بر روی این زخم بگذارند. شما در موقع مواجه با این فرد همانند یوزارسیف در مقابل خواسته ی نامشروع این زلیخاهای زمانه مقاومت کنید تا دیگر کسی فکر همچین نقشه شومی به سرش نزند.

3-      مورد بعدی که یک دانشجوی چیزترمی احتمالا با آن مواجه خواهد شد موضوعیست به نام "عشق". ((عشق را برخی از اساتید ادبیات "علاقه ، شدید، قلبی" معنی می کنند که این خود از نظر اگزانستالیست ها و پوپریسم ها مورد اشکالات زیادی قرار گرفته و از جهتی کانت و هایدگر نیز بر سر این معنا با هم به توافق استراتژیکی نرسیدند ، البته این نیز از دید برخی از پراگماتیسم ها و نئولیبرال های دیکتاتورمآب مورد دفاع واقع شده و آنارشیست ها نیز آن را سنبل حکومت داری آرمانی قرار داده اند.)) در مورد معنای سطر های اخیر هیچ به ذهن خودتان فشار نیاورید چون چیزی که نوشته شد مجموعه هزیان هایی بود که یک دانشجو در هنگام خواب شبانه بلغور کرده و این ها چیزی نیست، بجر تمام حرف هایی که طی این چند سال، دانشجویی مورد نظر شنیده است. کلا سرتون رو درد نیاورم، نکته ای که به عقل ناقص بنده می رسد تا با شما در میان بگذارم این است که تا با یک دانه جنس مخالف روبرو شدید و ضربان قلبتان از 72 بار در دقیقه به 73 بار در دقیقه رسید جو گیر نشوید و خودتون را عاشق نخوانید چرا که احتمالا این افزایش یک دانه ای در تعداد ضربان قلب شما یا بر اثر اشتباه در شمارش بوده یا اینکه یخورده تند راه رفتید ضربان قلبتون یکی اضافه شده است. یک نکته دیگری که باید اینجا متذکر شوم این است که آدمیزاد تا آنجایی که ما دیدیم و شنیدیم در یک زمان عاشق یک نفر می شود نه عاشق یک کلاس. (افتاد باباجووووون)

4-      نکته بعدی که باید متذکر بشوم این است که اگر خواستید با یک ترم بالایی کل کل کنید اول یک نگاه به تعداد واحدی که گذرانده اید بیندازید و اگر تعدادشان از 24 واحد بیشتر بود آن وقت کری بخوانید. چرا که تعداد واحدی که برای انتقال یک دانشجو از یک دانشگاه به یک دانشگاه دیگر لازم است 24 واحد می باشد و اگر شما این تعداد واحد را نگذرانده باشید و یک خورده پرو بازی در بیاورید اولین جمله ای که احتمالا در جواب خود می شنوید این است که" اصلا تو انقدر واحد پاس کرده ای که بتونی انتقالی بگیری" و آنگاه است که شما دچار معضل "توذهنی" شده و این برای شمایی که ترم یکی هستید و امید آینده این مملکت اصلا مفید نیست.

5-      لطفا در دانشگاه سیب زمینی نباشید. یعنی اینکه فقط مثل ربات ها یک مسیر مثلثی "سلف ، خوابگاه و کلاس" را طی نکنید و یخورده به مسائل اطراف خود توجه بیشتری داشته باشید. که اگر به معضل بالا دچار شوید آنگاه که روز های تعطیل فرا می رسد شما یک خط صاف را می پیمایید و اگر جمعه باشد بخاطر تعطیلی سلف دیگر همان خط صاف را هم نمی پیمایید و در یک نقطه قرار می گیرید، پس یک کمی جنبش و جوشی چیزی. بقول دبیر اسبق انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه خواهررزمی(البته اون موقع اسمش تربیت معلم بود): "پایم به سلف و پای دیگرم به کلاس/ یک پایم به خوابگاه / مرا رها کنید از این گرداب زندگی/ این است مثلث برمودا." پس لطفا در مثلث برمودا گیر نکنید.

در آخر هم این نکته را باید بگویم که:"بابا جووووون پاشو بیا تو انجمن اسلامی دانشجویان ثبت نام کن و یک خورده مهارت های خودت را به نمایش بگذار تا اگر فردا ازت پرسیدند که تا حالا چیکار کردی یه چیزی برای گفتن داشته باشید."

  • چیز ترمی= ترم صفری، دانشجویی که اولین ترم است که وارد دانشگاه شده است، البته اصطلاحات دیگری هم گفته می شود که قلم قادر به نوشتن آنها نیست.
نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

چله گناه نکردن جمعه بیست و یکم شهریور 1393 0:6
آیت الله بهجت (ره):

چهل روز مانده به محرم چله گناه نکردن بگیرید تا سوز دل و اشک چشمانتان برای سید الشهدا(ع) فراوان گردد.

 

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

اضافه کاری پنجشنبه بیستم شهریور 1393 22:14

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

حزب اللهی یکشنبه شانزدهم شهریور 1393 0:12

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

شعر طنز از رضا رفیع شنبه پانزدهم شهریور 1393 1:36
خوشا آنانکه قبل از تانگو مُردند

بدون لاین و واتسآپ جان سپردند‌

خوشا آنانکه در وایبر نرفتند

به دور از فیسبوک در خاک خفتند

همانهائی که از تانگو بریدند

ز اینترنت به اونترنت پریدند

همانهائی که یک فایلم نداشتند

کامنت عشق بر عالم نوشتند

همانهائی که خیلی کار درستند

به این پست مجازی دل نبستند

همانها که سعادت را خریدند

شهادت را لایک کردند و پریدند...

 

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

اذانی که انگلیس با آن مشکل نداشت شنبه پانزدهم شهریور 1393 0:12

اگر کسى خیال کند که اسم اسلام موجب میشود که با جمهورى اسلامى مخالف باشند، نه، اسم اسلام و ظواهر اسلامى و تشریفات اسلامى هیچ کس را به مخالفت وادار نمیکند. امام یک وقتى در یکى از صحبتهایشان میفرمودند: وقتى که انگلیس‌ها در دهه‌ى دوّم قرن بیستم - هزار و نهصد و خرده‌اى - آمدند وارد عراق شدند و مسلّط شدند، بعد آن فرمانده‌ى نظامى انگلیسى دید یک نفرى فریادى بلند کرده، دارد صدایى میزند، دستپاچه شد - روى مناره یک کسى اذان میگفت - پرسید این سرو صدایى که هست چیست؟ گفتند اذان میگوید. گفت علیه ما است؟ یکى گفت نه؛ گفت خب، هرچه میخواهد بگوید. اذانى که علیه او نباشد، «الله‌اکبر» ى که او را کوچک نکند، خب هرچه میخواهد بگوید، بگوید. مسئله مسئله‌ى اسم اسلام و تشریفات اسلامى نیست. امروز کشورهایى اسم اسلام را دارند، تشریفات اسلامى را هم کم‌وبیش دارند، امّا نفتشان در اختیار استکبار است، امکاناتشان در اختیار استکبار است، منابع حیاتى‌شان در اختیار آنها است؛ هیچ مخالفتى با آنها نیست، خیلى هم دوستند.

بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار کارگزاران نظام ۱۳۹۳/۴/۱۶

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

خیلی روز خوبی بود یکشنبه نهم شهریور 1393 0:2

یک روز خیلی خوب

یادش بخیر

 

 

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |