چگونه هزینه‌های شب عید را کنترل کنیم؟! سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ 11:32
چگونه هزینه‌های شب عید را کنترل کنیم؟! خود این سوال جای سوال داره؟ مگه مدیریت کردن هزینه‌های شب عید در این روزها کار سختی است؟ یعنی واقعاً در شرایطی که رییس جمهور فرموده تورم صفر شده است، کاری آسان‌تر از مدیریت کردن هزینه‌ها در شب عید وجود دارد؟

یاللعجب از این مردم که حتی با تورم صفر هم نمی‌توانند هزینه‌های شب عیدشان را مدیریت کنند! نکند انتظار دارند تورم منفی شوند و صبح به صبح بروند دم درِ بانک مرکزی و یه چیزی دستی از آقای سیف بگیرند، تا بتوانند هزینه‌های شب عیدشان را مدیریت کنند؟ خب وقتی با تورم صفر هم از این کار عاجزید بفهمید که مشکل از شماست دیگه؟

بالاخره یک عده معدودی هم هستند که عقل معاش ندارند و حتی با تورم صفر هم نمی‌توانند هزینه‌های شب عیدشان را مدیریت کنند، جرم که نکرده‌اند، اونها هم آدمنند و... خلاصه آنقدر از این حرف‌ها زد که دلم سوخت و گفتم به ارائه راهکارهام ادامه بدم.

مهمترین راهکار اینه که به راهکاری که وزیر محترم جهاد و کشاورزی ارائه کرده عمل کنند. آقای محمود حجتی در پاسخ به سوال خبرنگاری درباره گران شدن قیمت مرغ تا کیلویی هشت هزار تومان گفته بود: «مردم مرغ هشت تومنی نخرن!»

در همین یک جمله به اندازه کل قابوسنامه حکمت نهفته است! یعنی انقدر حکمت نهفته است که هیچ بعید نیست از سال بعد بجای بخش‌هایی از قابوسنامه همین یک جمله را هی توی کتاب‌های درسی دانش‌آموزان بگذارند.

خب خدا وکیلی هم حفظ کردن اسم صاحب جمله یعنی «محمود حجتی» خیلی آسان‌تر از حفظ کردن نام صاحب قابوسنامه یعنی «عنصرالمعالی کیکاووس بن اسکندر بن قابوس بن وُشمگیر بن زیار» است دیگه و کار دانش آموزان هم برای امتحانات ادبیات راحت‌تر می‌شود.

خلاصه اینکه اگه همه مردم به توصیه آقای حجتی گوش کنن و «نخرن» به راحتی می‌تونن هزینه‌هاشون رو مدیریت کنن. اصلاً اگر کسی ماست و پنیر و میوه و آجیل و مرغ و گوشت و برنج و نان و شیر و دوغ و حبوبات و لباس و... نخره اصلاً دیگه شب عیدی هزینه‌ای براش می‌مونه که بخواد مدیریت کنه؟!

خداوکیلی دم آقای حجتی گرم که یک تنه به «عنصرالمعالی کیکاووس بن اسکندر بن قابوس بن وُشمگیر بن زیار» و سایر رفقای اسم طولانی‌اش ثابت کرد آدم برای اینکه خیلی حکیم باشد لازم نیست اسمش سخت باشد!

وبلاگ طنزهای یک م.ر.سیخونکچی

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

اندر احوالات م.ه و ما چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ 8:56

آقای م.ه کلی دزدی کرده و منابع مالی و رسانه ای فتنه را تامین می کرده حالا حاج آقا و خانواده اش راه افتادن می گن پسرشون بی گناهه و تازه کلی هم برای انقلاب زحمت کشیده. اگر اینجوری باشه حتما کرباسچی هم برای حمایت از مستضعفین اختلاس کرد و شهرام جزایری هم برای مبارزه با فساد به مسئولین رشوه داده. احتمالا رحیمی هم در حال خدمت کردن یخورده از پولای بیت المال تو حسابش اشتباهی جامونده...

بقولی طرف احتمالا یا ما رو مخملی می بینه یا گوشامون درازه والا.

پینوکیو

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

از ازل تا به ابد پرچم زینب بالاست سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ 15:17
با خبر کرد نسیمی همه ی دنیا را
مطلاطم شده دیدند دل دریا را

گل سرخی که می از قطره ی شبنم می زد
مست می کرد ز بوی نفسش صحرا را

چه صفایی چه هوایی چه دلی داشت زمین
شور می داد ز حال خوش خود بالا را

چشمهایی به روی چشم دگر وا شد و بعد
دل مجنون کسی برد دل لیلا را

بین آغوش برادر چقدر آرام است
چقدر ناز ربودست دل بابا را

گوییا بار دگر حضرت پیغمبر دید
عکسی از ماه رخ کودکی زهرا را

زینت خانه ی مهتاب به دنیا آمد
زینب حضرت ارباب به دنیا آمد


چهره اش منعکس از طلعت روی زهراست
عشق بازیش از آن حال و هوایش پیداست

حضرت زینب کبری خودش اقیانوسیست
گرچه چشمان پر از گوهر نابش دریاست

اگر عباس علمدار صف کرب و بلاست
از ازل تا به ابد پرچم زینب بالاست

مادری کرد برای سه امامش زینب
پس ولایت به پرستاری او پا برجاست

سوره ی مریم قرآن نمی از تفسیرش
وسعت روح بزرگش چقدر نا پیداست

بهترین خوبترین خواهر دنیا آمد
حضرت فاطمه ی دیگر دنیا آمد


مسعود اصلانی

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

خاطره چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ 11:5

یک خاطره کوتاه از یک جانباز:

4 نفر بودیم، 3 تا ماسک شیمیایی.

 

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

ای بسا ابلیس آدم رو که هست دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۳ 14:17
آنچنان که اهل ایمان گفته اند
ابتدای قطعه با نام خدا

ای جناب شیخ روحانی، سلام!
بنده حرفی راست دارم با شما

مولوی بلخی عارف یکی
شعر دارد هست بیتش آشنا:

شعر او را پیش از این ها خوانده ای
بنده تضمین کرده ام آن شعر را

بار دیگر هم بخوان از قول من
می کنم تقدیم با دست دعا:

"ای بسا ابلیس آدم رو که هست"
(در لباس جان کری و اوباما) "

"پس به هر دستی نباید داد دست"
پس به هر پایی نباید داد پا!

علیرضا قزوه

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

دولت طرفه کیه؟؟؟ چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۳ 8:45

قهر رئیس جمهور با داخلی ها بر سر انتقاد از رفتار وزیر اور خارجه

قهر روحانی از جلسه اخیر شورای عالی انقلاب فرهنگی/ «اوقات تلخی» شدید رییس جمهور، باعث نزاع و تنش در جلسه شد

 

پیاده روی(کج روی) لبخند با دشمن قسم خورده ملت

پیاده روی ظریف و کری در مذاکرات

 

واقعا دولت طرف کیه؟؟؟

خودی ها یا کدخدا

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

ظریف از خط قرمز عبور کرد چهارشنبه یکم بهمن ۱۳۹۳ 8:43

پیام تجمع سفارت فرانسه برای داخلی ها

آقای ظریف شما از خطوط قرمز ملت عبور کردید.

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

غیرت الله زمین آی حسن نصرالله سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ 11:20

چشم بد دور از این قافله ماشاالله
یک نفر آمده با نام حسن نصرالله
پسر گمشده ی بنت جبیل است این مرد
تیغ سرخی است که از نسل کمیل است این مرد
صور چشمان تب آلوده ی او بیروت است
بند بند نفس ملتهبش باروت است
صبح تا شام شرف می چکد از چشمانش
کیست این مرد ؟ مگر غیرت موسی صدر است
که چنین شب همه شب ، لیله ی چشمش قدر است
یا همان است که غم های حسینی دارد
نفسش خاصیت نفس خمینی دارد
گردبادی ست که از سمت جنوب آمده است
آفتابی ست که با زخم غروب آمده است
گرچه در سرخ ترین حادثه تنها مانده ست
یادگاری است که از غیرت مولا مانده ست
آمده تا که جهان باز به حیرت آید
عربیت حرکت کرده به غیرت آید
آمده تیغ به کف مالک اشتر باشد
جلوه تازه ای از نام ابوذر باشد
آی زیتون نفس ای صخره ی مانا ، سید !
جگر سوخته مردم قانا سید
به عرب یاد بده نفت به خون آغشته ست
یک نفر آمده و غیرتشان را کشته ست
به عرب یاد بده زخم فلسطین از ماست
جگر سوخته غزه و یاسین از ماست
از سکوت است اگر بمب فرو می ریزد
شرم تلخی است که هی ننگ از او می ریزد
آسمان یکسره در سیطره ی قابیل است
این سکوتی ست که در خدمت اسرائیل است
باز از ماست که بر ماست خدا می داند
دشنه از پشت سر ماست خدا می داند
مصر مرده ست و کسی در پی موسایی نیست
جز تو بر این همه اموات ، مسیحایی نیست
هر چه دستار و اقال ای نفس علامه!
به فدای تو و این هیبت و این عمامه
و به قربان تو هرجا به تنی دشداشه است
پر غروریم که انگشت شما بر ماشه ست
قدس قلبی ست که در سینه ی ما جا دارد
جراتی کو که دل از سینه ی ما بر دارد
تا خدا و اثر خون شهیدان باقی ست
شک نداریم که با نام تو لبنان باقی ست
پرچم زرد تو در باور زیتون سبز است
فصل رویش که شود باز همین خون سبز است
اثر خون تو در مردم این آبادی ست
و دل زخمی ما یک تب استشهادی ست
با تو هستیم اگر نیست عرب پشت سرت
فاستقم سیدنا ما همه جای پسرت
تا که خون است روان در شریانم سید !
به ابوالفضل قسم با تو بمانم سید !
غیرت الله زمین آی حسن نصرالله
ما به همراه تو هستیم بگو بسم الله

ایوب پرندآور

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

نصر من الله جاودان نقش لوای تو یکشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۳ 8:53

سرود زیبای انقلابی لینک دانلود

(نصر من الله جاودان نقش لوای تو
انا فتحنا ضامن ارج و بقای تو) 2
اي دين انسان ساز ايزدی
دور از تو هر زشتی و هر بدی
ميراث پر ارج محمدی
فرمان دادار سرمدی
(سرمايه اميد انسانی
ما را گرامی چون دل و جانی) 2
اسلام ما ای جاودان خورشيد تابنده
آئين ما ای مكتب توحيد پاينده
ايمان ما ای چشمه جوشان زاينده
قرآن ما ای رهنمای تا ابد زنده
(نصر من الله جاودان نقش لوای تو
انا فتحنا ضامن ارج و بقای تو) 2
چرخ عدالت را تو محوری
مرز حقيقت را تو سنگری
چهر سعادت را تو زيوری
شهر شهادت را تو معبری
(موج آفرينی خشم طوفانی
آزادی و حق را نگهبانی) 2
در مكتب اسلام ما پرورده شد سلمان
عمار و بوذر خاست زاين مرد آفرين دامان
نام علی رخشد به طاق بلند ايوان
خون شهيدان ميدود در اين رگ و شريان
(نصر من الله جاودان نقش لوای تو
انا فتحنا ضامن ارج و بقای تو) 2
باشد ره پاكان چو راه ما
پاكی تَرآود از نگاه ما
لطف خدا باشد پناه ما
پيروزی ما خود گواه ما
(دوريم از افسون‌های شيطانی
بر لطف بيیپايان يزدانی) 2
ما چون محمد قهرمانی بت شكن داريم
همچون علي نام‌آوری دشمن فكن داريم
ما پرچم خونين بدوش خويشتن داريم
دشت شهادت را بسی گلگون كفن داريم
(نصر من الله جاودان نقش لوای تو
انا فتحنا ضامن ارج و بقای تو) 2

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

یا محمد دل این قوم برایت تنگ است... شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۳ 11:22

روی گل محمدی از اشک، تر شده ست

با ما مصیبتی ست که عالم خبر شده ست

 

با ما مصیبتی ست که ورد زبان شده

با ما مصیبتی ست که خون جگر شده ست

 

دشمن به فتنه سنگر تصویر را گرفت

لشکر نبرده ایم و نبردی دگر شده است

 

آن سوی خنده ها، همه دندان گرگ بود

اینک زبانشان به دهان ، نیشتر شده ست

 

از هیچ زاده اند و پی هیچ، زیسته

شیطان ، براین جماعت  ابتر،  پدر شده است

 

نمرود تیر بسته به زیبایی خدا

زیبایی خدا ، به خدا بیشتر شده است

 

عالم، هنوز در صلوات است  و همچنان

این رایت نبی ست که بر بام، بَر شده است

میلاد عرفان پور

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

نه ده سه شنبه نهم دی ۱۳۹۳ 13:21
وقتي فتنه گران سقيفه محاكمه نشدند، سالها بعد خداي بصيرت، حسين (ع) را شهيد و ناموس خدا را در شهر ها چرخاندند! خطر فراموشي فتنه را مي بيني؟

و آنگاه كه حسين عليه السلام بعد از 1400 سال بازهم يزيديان را رسوا كرد؛ گرامي باد سالروز حماسه تاريخي "9دي" بر شما و همه انسان هاي آزاده و حسيني
نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

بسم رب الشهدا دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۳ 11:39

وقتي كه استاد گفت مگه دانشگاه قبرستونه كه توش مرده خاك مي كنيد،

 از جاش بلند شد و سر جاش ايستاد و با صداي بدون استرس گفت:

«و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون»

 

استاد يهو جا خورد و با حالت تمسخر گفت:

اينجا ايرانه،فارسي صحبت كن تا همه بفهمن

با همون صلابت گفت:

اگه همين ها نبودند شما الان بايد مي گفتيد:لا تكلم الفارسي، اگه اينها نبودند صدام ميومد و خيلي از اصالت فارسي تون عقب مي افتاديد.

 

نشست،كلاس ساكت شده بود،دوباره بلند شد.

 

وقتي كه مي خواست از كلاس خارج بشه استاد پرسيد: كجا؟

 

گفت: ميرم تا درسم رو حذف كنم.

 

استاد گفت: نياز نيست،

بشين،بعضي مواقع شاگردها هم چيزهايي به استادهاشون ياد ميدن...

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

پایه ی نهضت خونین حسین صلح تو بود شنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۳ 12:55

همه گفتند حسین و جگرم گفت حسن

سینه و دست و سر و چشم ترم گفت حسن

گوشم از بدو تولد به شما عادت کرد

مادرم گفت حسین و پدرم گفت حسن

نامتان را به کنار پدرم گفتم و گفت

ای خدا شکر که پیشم پسرم گفت حسن

بعد از این خوب تر است جای صفاتی مثل

سفره دار و پدر جود و کرم گفت حسن

زائری در وسط صحن غریب الغربا

دید تا گنبد زیبای حرم، گفت حسن..

تا که جارو زدن صحن رضا را دیدم

چشم خیس و مژه ی رفتگرم گفت حسن

قاسمت راهی میدان شد و دیدند همه

خواهری موی پریشان ز حرم گفت حسن

پایه ی نهضت خونین حسین صلح تو بود

آیه ی نهضت خونین حسین صلح تو بود

رضا قربانی

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

کاش این چنین نبود داستان کربلا سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۳ 0:14
کاش این چنین نبود داستان کربلا

کاش از سنان و تیر و نیزه پر نبود آسمان کربلا

می رسید لااقل زمان دیگری، زمان کربلا

کاش این چنین نبود ، ظهر ِ روز واپسین نبود

کاش که کسی به نام حرمله با کمان خویش هیچ وقت در کمین نبود

کاش کربلا نبود

اگر که بود آب آوری نداشت

آب آوری اگر که داشت خوب بود علی اکبری نداشت

آب آور و علی اکبرش به جای خود، کاش که سه ساله دختری نداشت

آب آور و علی اکبر و سه ساله هم که داشت لااقل علی اصغری نداشت

کاش که رقیه جان برای اصغرش هی سراغ آب را نمی گرفت

دامن رباب را نمی گرفت، این قدر سریع و تند از کمان حرمله جواب را نمی گرفت

 

آخرین جهاد بود، وقت اعتماد بود

دست جمله ی غریب ِ کیست یاری ام کند، توی دست باد بود

جای لشکر یزید، باد هول شد، از این طرف وزید

پس صدای خسته پدر تا حرم رسید

پس صدای غربت پدر به گوش گاهواره هم رسید

گاهواره تاب خورد، گویی یا علی اصغر از صدای تشنه ی پدر، چند قطره آب خورد

ظاهرا علی، ولی تیر را رباب خورد

 

کاش های من به من اجازه داد

تا مسیر روضه را عوض کنم

توی ذهن من داستان چنین شدش که حرمله در میان قافله خیره شد به روبرو

هی نگاه کرد حرمله به عرض تیر و عرض کوچک گلو

ابن سعد گفت حرمله کدام قسمتش بگو

حرمله به فکر رفت، این گلو کجا و سینه ی عمو؟

گفت تیر ِمن اگر به سمت او رها شود

ابن سعد شک نکن سر از تنش جدا شود

پس سه شعبه را گذاشت تیر دیگری به چله کرد حرمله که شعبه ای نداشت

گفت تیر ساده کافی است،

که برای این گلوی خشک از سه شعبه، لااقل دو شعبه اش اضافی است

تیر را گذاشت در کمان و چله را کشید،چشم چپ که بسته،

چشم راست را که باز کرد و حنجر ظریف طفل را خوب دید

دست زد به روی دست، پرت کرد گوشه ای  و خویش هم نشست

هر چه گفت ابن سعد، تیر را به چله کمان نکرد

دیگر امتحان نکرد

پس نفس نفس، قدم قدم، ریخت لشگر از صدای گریه ی علی اصغر عاقبت بهم

یک طرف دوید مشک آب را گرفت روی دوش و تاخت، رفت

پس برای طفل شیر خواره از سه شعبه گاهواره ساخت رفت

لشکر از یمین و از یسار پای طفل شیرخوار مشک ریختند

پس به جای تیر، اشک ریختند

دستهای بیعت کثیف کوفیان دراز شد دومرتبه

راه آب باز شد دومرتبه

 

کاش های من ادامه داشت در سرم که حرمله،

تیر را گذاشت در کمان و داد زد به سمت قافله

از من افتخار این گلو و از شما صدای هلهله

آه! تیر حرمله سه بخش شد، بین حنجر و دل رباب و سینه حسین پخش شد

 

*این شعر شب هفتم ماه محرم توسط حاج حسن خلج در مسجد حضرت امیر علیه السلام اجرا شد

http://dl.navayekhalaj.com/moharram/92/7/01HHKhalaj(Sh7Moh92).mp3
http://dl.navayekhalaj.com/moharram/92/7/02HHKhalaj(Sh7Moh92).mp3

 

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

بسم الله

می نویسم به حرمت آزادی بیان و به حرمت آزادگی که از حسین علیه السلام آموختم.

من منتقد شما هستم و در میان خیل منتقدان دولتتان هر روز توهینی تازه می شنوم.

من منتقد شما هستم. چند ماهی از دولتت نگذشته بود که به ما گفتی بی سواد، بعد گفتی بی شناسنامه و دیروز مرحمت کردی و خطاب «تازه به دوران رسیده» به ما دادی؟!

صریح میگویم، ظریفت را بردار و به راهپیمایی اربعین بیا، به خیل مشتاقان 1400 ساله کربلا بیا. بیا تا ما را ببینی. ما تازه به دوران رسیده ایم؟

مشاورت عاشق ویزای کشوری 200 ساله است، آنوقت ما تازه به دوران رسیده ایم؟!

ظریفت را بردار و به راهپیمایی اربعین بیا تا ببینی چه خبر است در دنیا. همیشه با هواپیما از روی سر جامعه جهانی می گذرید و به یک اتاق می رسید و آن اتاق می شود: «جامعه جهانی» . برای انقلاب خمینی هیچ چیز بدتر از این نبود، اما شما کردید.

این روزها پیام قطعنامه را بیشتر می خوانم و بیشتر گریه می کنم. می سوزم از فراق دوست سالهای نبودنم. امام(ره)

ما تازه به دوران رسیده ایم؟!                               

حدیث رسول الله می خوانیم که به فرهنگ جفا نشود، حرام، حلال نشود، آنوقت ما تازه به دوران رسیده ایم؟! ما که از خود چیزی نداریم. حرفهای اهل بیت، درد دینداران همه و همه تازه به دوران رسیده اند؟!

حامیان فتنه گر دولت خوش اقبال هفت دهم درصدی حضرتتان، در دانشگاه به امام و انقلاب و رهبری توهین می کنند. «فتنه» را که این همه رهبری بر آن تاکید کرده، «من درآوردی» می خوانند. تنها نظام شیعه دنیا را به «وحشی گری» متهم می کنند. و اینها همه یعنی «اعتدال؟!» . و ای کاش من می توانستم دادستان باشم تا این بیداد بردارم.

یکسال است سانتریفیوژها را از کار انداخته اید که چرخ زندگی مردم بچرخد، نچرخید. گوجه از موز پیشی گرفت و حتما مردمی که درصف نان این روزها با شاطر چانه می زنند برای نرخ نان هم تازه به دوران رسیده اند؟!

آقای رییس جمهور

در این یکسال توهین ها شنیدیم از زبان شما و مشاورانتان، عیبی ندارد کنار همه غصه هایی که برای اسلام خوردیم.

تازه به دوران رسیده هایی که شما می گویید، جای ترکش در بدن دارند و جوارحشان هنوز از گلوله داغ است، کجا بودند زمان جنگ مشاوران شما که تازه، به این دوران رسیده اند؟

ما را بی شناسنامه خواندید. من از زبان معلم مظلوم شهید بهشتی بزرگ خطابتان می کنم: «ما بی شناسنامه نیستیم، اولاد زجر کشیده آل عبا، فرزندان زندانهای بی نام و نشان و حبس ها و دخمه های فراموش. ما بی شناسنامه نیستیم اهل قنوتیم، ساکن دهستان نیایش و بچه جنوب عشقیم، کبوتران قباپوشی که بال در خون شهیدان کربلا نهاده ایم و عمری بر شاخه ها مرثیه خوان ذبح بنی آدم. ما از امتزاج دو ایمان بدوی روستائی از تصادم دو عدم ساده بوجود آمده ایم، با هیچ کس هیچ فرقی نداریم و نمازمان را اول وقت می خوانیم.»
ما که همه جا بوده ایم تازه به دوران رسیده ایم؟! 36 سال است پابه پای انقلاب آمده ایم. سی و شش سال است پدر کارگر من یک انتخابات را هم از قلم نیانداخته. مادرم با پاهایی که گاه میروند و گاه نمی روند در همه راهپیمایی ها شرکت کرده است. شناسنامه من با همه جوانی ام از مهرهای انتخابات پر شده است. ما تازه به دوران رسیده ایم یا مشاوران شما که از 2500 سال این مردم فقط آبگوشت بزباش دیدند و قرمه سبزی؟!

****************************************

روزی که روشنفکر در کوچه های شهرپرآشوب دوراز هیاهو ها، عرق می خورد

با جانفشانی های حزب الله تاریخ این ملت ورق می خورد

****************************************

آقایی که ما را تازه به دوران رسیده خواندی کلام آخر را هم از بهشتی بشنو: «ما بی شناسنامه نیستیم، ما از مردم جدا نمی باشیم، محل مهر جیره بندی قند و شکر، مهر شرکت در انتخابات ریاست جمهوری. از نوح به بعد تا کربلا و هویزه حضور داریم، پشت هر سنگی روییده ایم، با هر بوته ای رسیده ایم، بر هر شاخی بر داده ایم، ما در این آب و خاک سبز می شویم ما بی شناسنامه نیستیم.

ما به جهنم هم نمی رویم: «ما راست قامتان جاودانه ی تاریخ خواهیم ماند.»

دلنوشته های یک دانشجو در جواب رئیس جمهور...

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

گوجه... سه شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۳ 13:58

رفیق نیمه ی راهی کلان شدی گوجه!

شریک خوان زما بهتران شدی گوجه!

کنارسفره من وتخم مرغ یادت هست

چه روزها که تویاردهان شدی گوجه!

توشصت درصدوزن منی ولی حالا

رسیده ای به فلک آسمان شدی گوجه!

سراغ من نمی آیی وژست می گیری

کنارموزنشستی گران شدی گوجه!

سلام خدمتتان داشت دوش بادمجان

فراری ازهمه ی دوستان شدی گوجه!

لبانت آلبالویی ودهانت آناناس

شبیه خال لب هندوان شدی گوجه!

اگرچه هم قدتاریخ سن وسالت هست

اخیرا ازهمه جانب جوان شدی گوجه!

توپرتقال نبودی که سال سال بیایی

میان میوه جماعت،نشان شدی گوجه؟!

کیوی غلام نگاهت،انارخال لبت

رئیس دسته ی نام آوران شدی گوجه!

توماهناز کدامین قبیله ی ملسی

که سرورهمه ی واژگان شدی گوجه!

حدیث نفس نگویم!حدیث تقدیراست

که یک شبه زدی وجاودان  شدی گوجه؟!

به بوته ی گلی کرت های ده سوگند

به قطره قطره ی آبی که ازآن شدی گوجه!

تنت تنیده به گل بود توی آبادی

به شهرآمدی و نغمه خوان شدی گوجه!

خلاصه باهمه ی حال وروز پیشینت

سری به هم زده ای ازسران شدی گوجه

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

لوتی های محل یکشنبه نهم آذر ۱۳۹۳ 18:37
 

استاد با لبخند ملیحی گفت: 

 

سلام مرا به لوتی های محل برسون 

 

- ببخشید کیا رو می گید 

 

- خب داش مشدی های خودمونو دیگهههه 

 

- یعنی چه نمی فهمم 

 

- بنشین برات بگم 

 

استاد ماژیکو برداشت و بالای وایت برد نوشت 
 
بسم الله الرحمن الرحیم  

1- لوتی ها اگه بدلایلی نتونن در ماه رمضون روزه بگیرن به احترام این ماه ؛ علنی جلوی چشم ؛ روزه خواری نمی کنن 

2- لوتی ها نذری دهه ماه محرم را می خورن و حرمت نون و نمکو نگه می دارن دخترا با ساده پوشی و حجابشون و پسرا ... 

3- لوتی ها موقع ورود به حرمها و مساجد و گلزار شهدا به احترام این اماکن خودشونو جمع و جور می کنن و هر صدایی و هر لباسی و هر رفتاری را خلاف مرام خودشون می دونن 

 4- لوتی ها جوون مردم را به چشم امانت و سرمایه زندگی یک پدر و مادر می بینن بهمین خاطر در خیلی از جاها در روابط خودشون با جنس مخالف ؛ پا پس می کشن 

5- لوتی ها موقع راز و نیازشون با خدا میگن اوستا کریم ؛ گنهکاریم اما یاغی نیستیم ؛ اول پاکمون کن بعد خاکمون کن 

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

مذاکرات سازنده تا 40 سال یکشنبه نهم آذر ۱۳۹۳ 10:30
دور بعدی مذاکرات/ هفت ماه بعد/ جمع‌بندی توافق

فضای مذاکرات سازنده بود. وزیر امور خارجه آمریکا از طرف ایرانی خیلی تشکر کرد. طرف ایرانی ‏هم خیلی ذوق کرد! گفتنی است طرفین تصمیم گرفتند که مذاکرات تا یکسال بعد تمدید و هر دو ‏طرف در این مدت به تعهدات خود پایبند باشند.‏

دور بعدی مذاکرات/ یکسال و هفت ماه بعد/ جمع‌بندی توافق

فضای مذاکرات همچنان سازنده بود! وزیر امور خارجه آمریکا در گفتگو با خبرنگاران پس از آخرین ‏دور مذاکرات گفت: این طرف ایرانی چقدر با حاله! طرف ایرانی در پاسخ افزود: خرابمون نکن داداش، ‏باحالی از خودتونه! طرف اروپایی که می‌خواست میانه را بگیرد افزود: پسرا دعوا نکنید، هر دو تون ‏باحالید!‏

گفتنی است طرفین تصمیم گرفتند تا یک سال و 7 ماه به مذاکرات ادامه بدهند و طرفین در این ‏مدت به تعهدات خود پایبند باشند.‏

دور بعدی مذاکرات/ 3 سال بعد/ جمع‌بندی توافق

فضای مذاکرات سازنده بود! جمیع دیپلمات‌های حاضر در وین تاکید کردند تا حالا هیچ مذاکره‌ای را ‏ندیده بودند که این همه مدت سازنده بودن خود را حفظ کند! طرف ایرانی ذوق کرد!

گفتنی است طرفین تصمیم گرفتند تا سه سال بعد به مذاکرات ادامه بدهند و طرفین در این مدت به ‏تعهدات خود پایبند باشند. طرف ایرانی گفت: آقا من پام درد گرفته از بس پایبند بودم! طرف ‏آمریکایی گفت: نداشتیم‌ها! طرف ایرانی خواست چیزی بگوید اما روش نشد!‏

طرف آمریکایی به بغل دستیش اشاره کرد که بیست هزار تومان از دارایی‌های بلوکه شده ایران را ‏در شانزده قسط به طرف ایرانی بدهند تا با آن پماد بخرد و بزند به پایش. طرف ایرانی برای نشان ‏دادن حسن نیتش گفت که دفترچه بیمه دارد و 20 هزار تومان زیاد است، با 12 هزار تومان هم ‏کارش راه می‌افتد! ‏

دور بعدی مذاکرات/ 6 سال بعد/ جمع‌بندی توافق

فضای مذاکرات سازنده بود! کارشناسان اقتصادی حاضر در وین اعلام کردند این مذاکرات برای هر ‏کی آب نداشت، برای اهالی وین و بقالی‌ها و هتل‌ها و پلیس‌های آنجا نان داشته است. گفتنی است ‏طبق آخرین برآوردها هم اکنون وین سومین شهر خوشحال دنیاست!‏

گفتنی است طرفین تصمیم گرفتند تا 14 سال بعد به مذاکرات ادامه بدهند و طرفین در این مدت ‏به تعهدات خود پایبند باشند. در حاشیه مذاکرات طرف آمریکایی به طرف ایرانی گفت: عزیزم پات ‏چطوره؟ پمادش خوب بود؟! طرف ایرانی گفت: ممنون، دستت خیلی سبکه حاجی! طرف آمریکایی ‏به دستیارش اشاره کرد که 17 هزارتومان دیگر هم آزاد کند! طرف ایرانی گفت: من هم دست خالی ‏نیومدم.‏

سپس طرف ایرانی در حضور خبرنگاران محتویات یک گونی را خالی کرد کف سالن. طرف ایرانی ‏پیش چشم‌های مبهوت حاضران گفت: این آخرین محموله از هسته‌های زردآلوی موجود در کشور ‏بود. ما الان ذخایر هسته‌های زردآلوی خودمون رو هم صفر کردیم! طرف آمریکایی گفت: یه پماد ‏بیارید!‏

دور بعدی مذاکرات/ 20 سال بعد/ جمع‌بندی توافق

مذاکرات آنقدر سازنده بود که نگو! رییس هتل کوبورگ وین در نامه‌ای رسمی به اعضای 5+1 از آنها ‏خواست که مذاکرات تا 20 سال بعد ادامه پیدا کند. او در بخشی از نامه خود نوشت: با توجه به ‏اینکه پسر ارشد بنده در دانشگاه آزاد تحصیل می‌کند و دو دختر دم بخت هم دارم، خواهشمندم با ‏تمدید مذاکرات کاری کند که چرخ این هتل بچرخد و من از پس هزینه‌های خانواده خود بر بیایم! ‏طرف ایرانی هم که کلاً به چرخیدن چرخ حساس! هیچی دیگه، قبول کرد!‏

طرف آمریکایی در حاشیه مذاکرات به طرف ایرانی گفت: بزنم به تخته، بعد از 20  سال اصلاً تکون ‏نخوردی‌ها!

دور بعدی مذاکرات/ 40 سال بعد/ جمع‌بندی توافق

مذاکرات سازنده بود... طرفین توافق کردند که مذاکرات کلاً ادامه پیدا کند. طرف آمریکایی از طرف ‏ایرانی خواست کاشت، برداشت، واردات، صادرات و خوردن هرگونه موز را به این دلیل که این میوه ‏کلاً هسته است، متوقف کند. طرف ایرانی که یک موز را تا نصفه خورده بود، بقیه‌اش را انداخت زیر ‏میز! طرف آمریکایی هم با تعلیق تحریم واردات پماد به ایران موافقت کرد. طرف ایرانی در حالی که ‏پاش رو می‌مالید، ذوق کرد...‏

م.ر. سیخونکچی

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

فیلترشکن هست خدمتتون؟! سه شنبه چهارم آذر ۱۳۹۳ 14:18
مادر عروس: بعله... خیلی خوش آمدید...

زن داداش داماد: بله دیگه... از هر چه بگذریم سخن دوست خوشتر است.

مادر عروس: بله خوش‌تر است!

زن داداش داماد: بعله با اجازه بزرگ‌ترها بریم سر اصل بحث.

پدر عروس: خواهش می‌کنم، بفرمایید!

زن داداش داماد: پس لطف می‌کنید رمزwifiتون رو بگید؟

پدر عروس: خواهش می‌کنم، کیانوش!... کیانوش!.. اون رمز چی بود؟

کیانوش(برادر عروس): بیست و دو نسرین ضد دبلیو آسمان آلفا ایکس بزرگ کامبیز!

زن داداش داماد: خیلی ممنون، ببخشیدها! ولی تو این دوره زمونه دیگه اینترنت جزو زندگی همه شده.

مادر عروس: بله دیگه...

پدر عروس: خب ببخشید! آقا داماد چه کاره هستن؟

پدر داماد: راستش ایشون...

مادر داماد: وا! غلامی! بذار خودش بگه، مگه پسرم زبون نداره؟!

پدر داماد با خنده‌ای که حاکی از کنف شدن دارد: بله خب خودش بگه بهتره...

همه بر می‌گردند و داماد را نگاه می‌کنند و در انتظار سخن گفتن او می‌مانند، ولی داماد حرفی نمی‌زند.

پدر داماد: هوی پسر... هوی!

داماد همچنان به کار خودش مشغول است. پدر داماد دستش را دراز می‌کند و پس‌گردنی محکمی به پسرش می‌زند. داماد سراسیمه سر بلند می‌کند.

داماد: بله... چی شده؟
مادر داماد: آقا پرسیدند شغل شما چیه؟

داماد: من... بله.... خب.. راستش.. من...
صدایی از موبایل داماد بلد می‌شود.

داماد: ببخشید یه لحظه من ببینم این چی میگه!

چند دقیقه بعد داماد بلند می‌زند زیر خنده!

مادر داماد: وا! چی شد مادر؟

داماد: عجب آدم کولیه این آتوسا! چه جک‌هایی تعریف می‌کنه پدر سوخته!

پدر عروس: آتوسا دیگه کی تشریف دارند؟

داماد: یکی از فرندامه، یعنی تو کل گروه یه دونه‌س لا مصب! خیلی کوله!

مادر داماد برای عوض کردن بحث وارد می‌شود.
مادر داماد: بله خب... بگذریم... این عروس خوشگل ما نمی‌خواد چایی بیاره، گلومون خشک شد بخدا.

مادر عروس: بله.... نسرین... نسرین جان، مادر یه سینی چای بیار.

چند دقیقه می‌گذرد و خبری از چای نمی‎شود.

مادر عروس: نسرین خانوم.. دختر گلم! چای بیار مادر جان.

باز هم خبری نمی‌شود. مادر عروس گوشی موبایلش را از روی میز برمی‌دارد و در حین زدن دکمه‌های آن می‌گوید.
مادر عروس: فکر کنم حواسش نیست. الان می‌رم تو ویچت می‌گم بیاره!

چند دقیقه بعد نسرین با سینی چای در حالی که سینی را در یک دست گرفته و با دست دیگر در حال ور رفتن با موبایلش است، سر می‌رسد.

مادر عروس: مادر جون، نریزه یه وقت؟ دو دستی بگیر خب.

عروس ایشه‌ای می‌پراند و سینی را می‌دهد دست کیانوش.

عروس: کیانوش بگیر این چایی رو بچرخون بخورن ببینم این کامبیز دوباره چه مرگشه؟!

مادر داماد: چشمم روشن... کامبیز دیگه کیه؟

کیانوش: همسایه‌مونه... پسر خوبیه... خیلی چشم پاکه!

زن داداش داماد: آره... ایناهاش... منم تو ویچت پیداش کردم... خیلی باحاله!

برادر داماد چپ چپ به زنش نگاه می‌کند.

زن داداش داماد: خب تو ویچت هست، به من چه!

صدای دینگی از گوشی مادر داماد بلند می‌شود. او با غیظ گوشی را در می‌آورد و چند دقیقه بعد رو می‌کند به کیانوش.
مادر داماد: پسرم فیلترشکن داری؟!

کیانوش: بله، بلوتوثتون رو روشن کنید.

مادر داماد: قربون دستت پسرم... بچه‌های گروه روش پخت یه غذای تایلندی رو می‌خوان، باید برم از یه سایت تایلندی بردارم. تایلند هم که می‌دونید نه که چیزه! معمولاً سایتاش فیلتره!

مادر عروس: چه جالب، اسم گروهتون چیه خانوم جون؟

مادر داماد: میترا آشپزی!

مادر عروس: تو رو خدا! اتفاقاً من هم عضوم، ندیدم شما رو اون تو...

مادر داماد: آخه من با اسم خودم نیستم، اکانتم فیکه!

مادر عروس: چه جالب، با چه اسمی هستید؟

مادر داماد: سوزی!

پدر عروس که داشت چایی را سر می‌کشید یک دفعه سرفه کرده و کلی چای می‌پاشد روی میز! کیانوش می‌دود و محکم می‌زند پشت پدرش تا سرفه هایش قطع شود.

پدر عروس: سوزی؟!

مادر داماد: شاهین؟!

مادر عروس جیغ می‌کشد!

م.ر.سیخونکچی

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

کی میشه...؟ یکشنبه دوم آذر ۱۳۹۳ 13:8

ای خـــــــــــــــــدا ،

 

کِـــــــــــی میشه گوشیمو بردارم و زنگ بزنم

 

به فک و فامیل و بگم:

 

میخواستم خداحافظی کنم ،

 

حلالم کنید

 

دارم میرم کربــــــلا...

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |