یک نامه شنبه هفدهم آبان 1393 14:9
نامه ای که ته قوطی لوبیا چسبیده بود...
سلام بر رزمندگان اسلام ...
این جانب آقای شهرام لطیفی کیا کلاس دوم ب می خواستم بگویم خسته نباشید .
من این قوطی لوبیا را برای شما می فرستم تا بخورید،قوی بشویدو بتوانید خوب بجنگید .
دیروز آقای مدیر گفت :
" هر کس هر چه می خواهد بیاورد.چند روز دیگر می خواهیم برای رزمندگان به جبهه بفرستیم .
اگر خواستید نامه هم بنویسید و بچسبانید به آن "
همه خوشحال شدیم .
حسنی گفت:من سه تا قوطی کمپوت می آورم .
من هم می خواستم یک عالم قوطی لوبیا بخرم و بفرستم.من خودم خیلی لوبیا دوست دارم .
اما دیشب وقتی به بابا گفتم به من پول بدهدتا برای رزمندگان چیزی بخرم ،زد پس کله ام و گفت :
عجب خری هستی تو ! به ما چه مربوط است که برایشان چیزی بخریم.مگر ما گفتیم بروند بجنگند .
دولت خودش باید غذایشان را بدهد ."
یک چیز دیگر هم گفت که خجالت می کشم بگویم .
صبح مامان پول داد تا برای ناهار همبرگر بخرم اما من پول را نگه داشتم و ناهار نخوردم .
سر کلاس شکمم قار و قور کرد.حسنی دلش سوخت و لقمه نان و پنیرش را با من نصف کرد .
عصر از سوپر مارکت اکبر آقا یک قوطی لوبیا خریدم و یواشکی آوردم خانه و حالا دارم نامه می نویسم .
شانس آوردم کسی خانه نیست .
من هم می خواهم وقتی بزرگ شدم حتما به جنگ بیایم .
نه این که مثل شهاب توی خانه قایم شوم.شهاب داداشم ترسو است و به سربازی نرفته .
همه اش توی ویدئو (یک چیزی که توش فیلم میگذارند و تماشا می کنن) فیلم های بی تربیتی مگذارد و تماشا
میکند.مامان می گوید: " باید شهاب را بفرستیم آن ور آب .بچه ام را از سر راه نیاورده ام که بفرستم جنگ تا
جنازه اش را برایم بیاورند ."
چند روز پیش پسر همسایه مان شهید شد.داشت توی دانشگاه درس می خواند.اما یک دفعه رفت جبهه .
بابا بهش گفت : "مگر خوشی زیر دلت زده؟بشین خانه درست رو بخون"اما او گوش نکرد .
گفت:"اگر هیچ کس جبهه نرود پس کی از ناموسمان دفاع کند؟ "
از بابا پرسیدم ناموس چیه؟جوابم را نداد.من نفهمیدم ناموس چی هست اما فهمیدم باید از آن دفاع کرد .
حسین هیچ وقت حرف الکی نمی زند.دلم برای باباش می سوزد.خیلی پیر شده است .
بابا میگوید:" حالا دیگر نانش توی روغن است.به این ها خیلی می رسند ."
حالا علی به جبهه آمده.علی برادر حسین است .
دیروز او را دیدم.تازه از آنجا برگشته بود.بهش گفتم این بار که خواست برود جنگ ، من را هم ببرد .
خندید و کله ام را ماچ کرد.وقتی به بابا گفتم می خواهم بروم جنگ تا از ناموسمان دفاع کنم گوشم را پیچاند و
گفت: "تو.....می خوری.برو دماغت رو بکش بالا ."
خیلی دردم آمد.نزدیک بود جلوی نرگس اشکم در بیاید.نرگس دختر همسایه مان است .
مدرسه نمی رود موهایش را همیشه می بافد.خیلی بامزه می شود .
یک بار شهاب مویش را کشید .نرگس گریه کرد.من عصبانی شدم و به شهاب لگد زدم .
بعدش یک عالمه از دستش کتک خوردم ولی گریه نکردم.من بالاخره می آیم به جنگ.حالا می بینید .
می خواهم شهید بشوم مثل حسین.دشمن بعضی وقتها به این جا می آید و و از بالا بمب می اندازد .
بعد رادیو صدایش در می آید.وقتی این صدا می آید ما میدویم سمت زیر زمین .
من نمی ترسم اما مامانم خیلی می ترسد.شهاب هم مثل جوجه می لرزد.بابا بمب ها را می شمارد .
دیشب چند تا بمب انداختند بشکن زد و گفت: " فردا قیمت خانه نصف می شود.حالا وقت خریدن است ! "
مامان می خواهد برود اما بابا می گوید:" بمانیم .اگر کمی صبر کنیم جنگ تمام میشود و زمین ارزان تر .
نانمان توی روغن است ."
نمی دانم چرا بابا انقدر نان روغنی دوست دارد .
....
ای وای ...
باز آژیر قرمز کشیدند.باید بروم توی زیر زمین.بعد بر می گردم نامه ام را تما ..
 
                                                                  
 
نامه ،پاره و خونین از دست علی افتاد.علی زانو زد. حسین بالا سر علی است .حسین فقط لبخند می زند......
 
شهدا در قهقه مستانه عند ربهم یرزقونند...
التماس دعا
نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

محرم آن سال، محرم عجیبی بود؛ دسته‌های عزادار، یاری امام خمینی را همچون یاری سیدالشهدا علیه‌السلام در روز عاشورا می‌دانستند و ایران و قم را کربلا. اما یکی از زیباترین نقاط عطف عاشورای ۱۳۴۲، رویش حر انقلاب بود. آیت‌الله سید جعفر شبیری زنجانی در این‌باره می‌گوید «بعدها شهید عراقی نقل کردند که روزی که در قم در محضر امام بودیم؛ ‌ ایشان فرمودند:‌ «امسال هیئت‌ها جهت‌دار باشند.» ما به امام عرض کردیم مهم‌ترین هیئت متعلق به طیب است که طرفدار شاه است و اگر او مخالفت کند، کارها خراب می‌شود. امام فرمودند:‌ «طیب مسلمان است و در مقابل دینش مقاومت نمی‌کند.» و به این شکل بود که ما به فکر افتادیم با طیب صحبت کنیم. ما رفتیم و به طیب گفتیم آقای خمینی فرموده‌اند که طیب مسلمان است و در مقابل دینش نمی‌ایستد. همین که این حرف را زدیم، او سرش را پائین انداخت، بعد یکی از نوچه‌هایش را صدا زد و ۲۰۰ تومان پول به او داد و گفت برو و یک عکس از آقا تهیه کن که جلوی دسته قرار بدهیم. او قبلاً عکس شاه را بزرگ می‌کرد و جلوی دسته قرار می‌داد، ولی حالا می‌خواست عکس امام را بگذارد و دسته راه بیندازد. آن روز آمدند و به من گفتند که دسته‌ی طیب آمده و عکس حاج آقا روح‌الله را جلوی دسته گذاشته است. ما تعجب کردیم که جریان از چه قرار است، چون تا آن روز تصور می‌کردیم که طیب، فدایی شاه است.»
 
در روز دوازدهم محرم طیب را دستگیر کردند و تنها شرط آزادی وی را اعلام دریافت پول از امام برای آشوب اعلام کردند. طیب شرط را می‌پذیرد.

آیت‌الله سید جعفر شبیری زنجانی ادامه‌ی این ماجرا را چنین نقل می‌کند: «تا روز آخر هم آن‌ها فکر نمی‌کردند از طیب رودست بخورند، ‌ به همین خاطر دادگاه او را علنی کردند و خبرنگارها آمدند که خبر را منعکس کنند. طیب وقتی پشت تریبون قرار می‌گیرد، لباسش را بالا می‌زند و نشان می‌دهد که سینه‌اش را سوزانده‌اند و می‌گوید که این‌ها این کار را کردند تا من بگویم که آقای خمینی به من پول داده تا این کار را بکنم. من اصلاً تا امروز ایشان را ندیده‌ام و اگر هم می‌دیدم، هرچه داشتم به ایشان می‌دادم، نه این‌که پول بگیرم. حالا هم حتی اگر کشته شوم، این تهمت را نمی‌زنم.»
طیب حاج رضایی در دادگاه؛ طیب چندی بعد در ۱۱ آبان ۱۳۴۲ در میدان تیر حشمتیه تیرباران شد.
 
از آن روز به بعد به او سخت می‌گیرند و حتی مسأله‌ی اعدام را هم مطرح می‌کنند. آقای کاتوزیان که امام جماعت مسجدی در همان مناطق بود نقل می‌کرد که که بعد از شهادت طیب، ‌ همسر او را دیده و از او پرسیده که طیب در آخرین ملاقات، به او چه گفته است؟ همسر طیب گفته بود: «بعضی چیزها را مجاز نیستم بگویم. ولی من به او گفتم: تو نان‌آور خانه هستی. و او جواب داد: به اندازه‌ی کافی نان گذاشته‌ام. اگر هم به فکر یتیم‌شدن بچه‌ها هستی، تا به حال چندین بار چاقو خورده و تا دم مرگ رفته‌ام و خدا را شکر که در اثر ضربه‌ی چاقو نمردم و ماندم تا در راه خدا کشته شوم.» طیب گفته بود که حتی به او وعده داده‌اند که اگر با آن‌ها همکاری کند، مقام‌های بالایی به او می‌دهند، اما او خودش را در خواب با یاران امام حسین‌ علیه‌السلام دیده است و ارزش ندارد که به خاطر مقام‌های دنیوی، آن مقام را از دست بدهد. به همسرش گفته بود برای من غصه نخورید.
نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

شعر ایرج میرزا برای حضرت علی اکبر(ع) دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 13:9

رسم است هر که داغ جوان دید، دوستان

رأفت برند حالت آن داغ دیده را

 

یک دوست زیر بازوی او گیرد از وفا

وان یک ز چهره پاک کند اشک دیده را

 

آن دیگری برو بفشاند گلاب و شهد

تا تقویت کند دل محنت کشیده را

 

یک جمع دعوتش به گل و بوستان کند

تا برکنندش از دل، خارِ خلیده را

 

جمع دگر برای تسلای او دهند

شرح سیاهکاری چرخِ خمیده را

 

القصّه! هر کسی به طریقی ز روی مهر

تسکین دهد مصیبتِ بر وی رسیده را

 

آیا که داد تسلیت خاطرِ حسین

چون دید نعش اکبر در خون تپیده را؟

 

آیا که غمگساری و اندُه بری نمود

لیلای داغ دیدۀ زحمت کشیده را؟

 

بعد از پسر، دل پدر آماج تیر شد

آتش زدند لانۀ مرغ پریده را

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

مردم شیراز اهل حالند یعنی اهل قال نیستند دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 11:5

مردم فارس اهل قال نیستند؛ آدم احساس میکند. گفته میشد مردم فارس اهل حالند؛ منظورشان این بود که اهل کار نیستند. بنده میگویم نه، اهل حالند، یعنیاهل قال نیستند؛ والّا بحمداللَّه اینجا خیلی اهل کارند؛ تحرک علمی، تحرک عملی؛ در صنعت، در کشاورزی؛ انسان تحسین میکند. مردم فارس اهل قال نیستند، اهل گفتن و جنجال کردن و مردم را به خود متوجه کردن نیستند؛ این باید یک جوری جبران شود. در گذشته هم حافظ میگوید:

من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان‌

قال و مقال عالمی میکشم از برای تو

از نفس فرشتگان ملول میشود. قال و مقال عالم را هم که میپذیرد، برای او میپذیرد. آدم میبیند این روحیه همچنان در شیرازهست؛ اهل قال و مقال و به رخ کشیدن و تظاهر کردن نیستند. اما استعداد اینجا خیلی زیاد است؛ از این استعدادها باید استفاده شود.

بیانات در دیدار مسئولان اجرائی استان فارس‌‌ 18/2/87

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

حرف آخر... دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 7:43

هنوز هم در خانه ما حرف آخر را بابام می‌زند. اگر از یک کاری خوشش بیاید یک‌بار. اگر از یک کاری بدش بیاید دوبار و اگر از یک کاری متنفر باشد سه بار پلک می‌زند.

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

مطلب قدیمیه ولی بیاد بچگی ها جمعه بیست و یکم شهریور 1393 21:58

از اینکه پس از کلی درس خواندن و شرکت در کنکور آزمایشی قلم چی و خریدن کتاب تست و در رفتن از زیر درس خواندن و رفتن به پارک با رفقا به بهانه رفتن به کتابخانه و هزار کار دیگر که زبان ناتوان از بیانش هست در دانشگاه "خواهر رزمی" (خوارزمی یا همان تربیت معلم سابق) قبول شده اید و هم دانشگاهی ما شدید ابراز خوشحالی نموده و برایتان آرزوی توفیق اجباری دارم.

در همین راستا (داشتن آرزوی توفیق اجباری برای شما) تصمیم گرفتم تا نکاتی ارزنده که هر "چیز ترمی"* باید بداند تا دچار مشکل نشود را برایتان مکتوب کنم ، امید است که پس از خواندن این مطالب تصمیمی جدی از نوع تصمیم های کبری خانم گرفته و به توفیق اجباری دست پیدا نمایید.

1-      طبق یک قانون نا نوشته که از زمان تاسیس دانشگاه جندی شاپور در دوره ساسانیان اجرا می شد؛ وقتی که یک چیز ترمی در یک جمعی که چند فروند دانشجوی ترم بالایی هستند، حضور دارد مسئولیت خرید دلستر ، دم کردن چایی ، شستن استکان ها قبل و بعد از خوردن چایی و ... بر عده وی بوده و در انجام آنها هیچ جایی اعتراضی نیست. (فهمیدی داداش یا آبجی)

2-      اگر در هفته اول کسی از در اتاق آمد داخل و یک دفترچه دستش بود و داشت برای ژتون حمام و دستشویی ثبت نام نویسی می کرد گول او را نخورید چرا که این فرد یکی از کسانی هستند که در زمان چیز ترمی خود دو سه هزار تومان برای رفتن به حمام پیاده شده و با دیدن چند تا دانشجویی جدیدالورود می خواهند پول از دست رفته را جبران کنند و مرهمی بر روی این زخم بگذارند. شما در موقع مواجه با این فرد همانند یوزارسیف در مقابل خواسته ی نامشروع این زلیخاهای زمانه مقاومت کنید تا دیگر کسی فکر همچین نقشه شومی به سرش نزند.

3-      مورد بعدی که یک دانشجوی چیزترمی احتمالا با آن مواجه خواهد شد موضوعیست به نام "عشق". ((عشق را برخی از اساتید ادبیات "علاقه ، شدید، قلبی" معنی می کنند که این خود از نظر اگزانستالیست ها و پوپریسم ها مورد اشکالات زیادی قرار گرفته و از جهتی کانت و هایدگر نیز بر سر این معنا با هم به توافق استراتژیکی نرسیدند ، البته این نیز از دید برخی از پراگماتیسم ها و نئولیبرال های دیکتاتورمآب مورد دفاع واقع شده و آنارشیست ها نیز آن را سنبل حکومت داری آرمانی قرار داده اند.)) در مورد معنای سطر های اخیر هیچ به ذهن خودتان فشار نیاورید چون چیزی که نوشته شد مجموعه هزیان هایی بود که یک دانشجو در هنگام خواب شبانه بلغور کرده و این ها چیزی نیست، بجر تمام حرف هایی که طی این چند سال، دانشجویی مورد نظر شنیده است. کلا سرتون رو درد نیاورم، نکته ای که به عقل ناقص بنده می رسد تا با شما در میان بگذارم این است که تا با یک دانه جنس مخالف روبرو شدید و ضربان قلبتان از 72 بار در دقیقه به 73 بار در دقیقه رسید جو گیر نشوید و خودتون را عاشق نخوانید چرا که احتمالا این افزایش یک دانه ای در تعداد ضربان قلب شما یا بر اثر اشتباه در شمارش بوده یا اینکه یخورده تند راه رفتید ضربان قلبتون یکی اضافه شده است. یک نکته دیگری که باید اینجا متذکر شوم این است که آدمیزاد تا آنجایی که ما دیدیم و شنیدیم در یک زمان عاشق یک نفر می شود نه عاشق یک کلاس. (افتاد باباجووووون)

4-      نکته بعدی که باید متذکر بشوم این است که اگر خواستید با یک ترم بالایی کل کل کنید اول یک نگاه به تعداد واحدی که گذرانده اید بیندازید و اگر تعدادشان از 24 واحد بیشتر بود آن وقت کری بخوانید. چرا که تعداد واحدی که برای انتقال یک دانشجو از یک دانشگاه به یک دانشگاه دیگر لازم است 24 واحد می باشد و اگر شما این تعداد واحد را نگذرانده باشید و یک خورده پرو بازی در بیاورید اولین جمله ای که احتمالا در جواب خود می شنوید این است که" اصلا تو انقدر واحد پاس کرده ای که بتونی انتقالی بگیری" و آنگاه است که شما دچار معضل "توذهنی" شده و این برای شمایی که ترم یکی هستید و امید آینده این مملکت اصلا مفید نیست.

5-      لطفا در دانشگاه سیب زمینی نباشید. یعنی اینکه فقط مثل ربات ها یک مسیر مثلثی "سلف ، خوابگاه و کلاس" را طی نکنید و یخورده به مسائل اطراف خود توجه بیشتری داشته باشید. که اگر به معضل بالا دچار شوید آنگاه که روز های تعطیل فرا می رسد شما یک خط صاف را می پیمایید و اگر جمعه باشد بخاطر تعطیلی سلف دیگر همان خط صاف را هم نمی پیمایید و در یک نقطه قرار می گیرید، پس یک کمی جنبش و جوشی چیزی. بقول دبیر اسبق انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه خواهررزمی(البته اون موقع اسمش تربیت معلم بود): "پایم به سلف و پای دیگرم به کلاس/ یک پایم به خوابگاه / مرا رها کنید از این گرداب زندگی/ این است مثلث برمودا." پس لطفا در مثلث برمودا گیر نکنید.

در آخر هم این نکته را باید بگویم که:"بابا جووووون پاشو بیا تو انجمن اسلامی دانشجویان ثبت نام کن و یک خورده مهارت های خودت را به نمایش بگذار تا اگر فردا ازت پرسیدند که تا حالا چیکار کردی یه چیزی برای گفتن داشته باشید."

  • چیز ترمی= ترم صفری، دانشجویی که اولین ترم است که وارد دانشگاه شده است، البته اصطلاحات دیگری هم گفته می شود که قلم قادر به نوشتن آنها نیست.
نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

چله گناه نکردن جمعه بیست و یکم شهریور 1393 0:6
آیت الله بهجت (ره):

چهل روز مانده به محرم چله گناه نکردن بگیرید تا سوز دل و اشک چشمانتان برای سید الشهدا(ع) فراوان گردد.

 

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

اضافه کاری پنجشنبه بیستم شهریور 1393 22:14

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

حزب اللهی یکشنبه شانزدهم شهریور 1393 0:12

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

شعر طنز از رضا رفیع شنبه پانزدهم شهریور 1393 1:36
خوشا آنانکه قبل از تانگو مُردند

بدون لاین و واتسآپ جان سپردند‌

خوشا آنانکه در وایبر نرفتند

به دور از فیسبوک در خاک خفتند

همانهائی که از تانگو بریدند

ز اینترنت به اونترنت پریدند

همانهائی که یک فایلم نداشتند

کامنت عشق بر عالم نوشتند

همانهائی که خیلی کار درستند

به این پست مجازی دل نبستند

همانها که سعادت را خریدند

شهادت را لایک کردند و پریدند...

 

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

اذانی که انگلیس با آن مشکل نداشت شنبه پانزدهم شهریور 1393 0:12

اگر کسى خیال کند که اسم اسلام موجب میشود که با جمهورى اسلامى مخالف باشند، نه، اسم اسلام و ظواهر اسلامى و تشریفات اسلامى هیچ کس را به مخالفت وادار نمیکند. امام یک وقتى در یکى از صحبتهایشان میفرمودند: وقتى که انگلیس‌ها در دهه‌ى دوّم قرن بیستم - هزار و نهصد و خرده‌اى - آمدند وارد عراق شدند و مسلّط شدند، بعد آن فرمانده‌ى نظامى انگلیسى دید یک نفرى فریادى بلند کرده، دارد صدایى میزند، دستپاچه شد - روى مناره یک کسى اذان میگفت - پرسید این سرو صدایى که هست چیست؟ گفتند اذان میگوید. گفت علیه ما است؟ یکى گفت نه؛ گفت خب، هرچه میخواهد بگوید. اذانى که علیه او نباشد، «الله‌اکبر» ى که او را کوچک نکند، خب هرچه میخواهد بگوید، بگوید. مسئله مسئله‌ى اسم اسلام و تشریفات اسلامى نیست. امروز کشورهایى اسم اسلام را دارند، تشریفات اسلامى را هم کم‌وبیش دارند، امّا نفتشان در اختیار استکبار است، امکاناتشان در اختیار استکبار است، منابع حیاتى‌شان در اختیار آنها است؛ هیچ مخالفتى با آنها نیست، خیلى هم دوستند.

بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار کارگزاران نظام ۱۳۹۳/۴/۱۶

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

خیلی روز خوبی بود یکشنبه نهم شهریور 1393 0:2

یک روز خیلی خوب

یادش بخیر

 

 

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

«در قضيه‌ي حمايت از فلسطين - اين يك مثالي است ميخواهم بزنم- هيچ كشور و هيچ دولتي به گرد جمهوري اسلامي نرسيد. اين را همه‌ي دنيا تصديق كردند. جوري شد كه بعضي از كشورهاي عربي از ناراحتي
دادشان بلند شد، گفتند ايران دارد براي مقاصد خود اينجا تلاش مي كند! البته فلسطيني‌ها به اين حرف اعتنائي نكردند. از جمله در قضيه‌ي غزه - در اين جنگ بيست و دو روزه‌ي چند ماه قبل- جمهوري اسلامي در همه‌ي سطوحش؛ از رهبري و رياست جمهوري و مسئولين گوناگون و مردم و تظاهرات و پول و كمك و سپاه و غيره، همه در خدمت برادران فلسطينيِ مظلوم و مسلمان قرار گرفتند. در بحبوحه‌ي اين حرف ها، يك وقت ديديم كه ويروسي دارد تكثير مثل مي كند؛ دائم مي روند پيش بعضي از بزرگان، بعضي از علماء، بعضي از محترمين، كه آقا! شما داريد به كي‌ كمك مي كنيد؛ اهل غزه ناصبي‌اند! ناصبي يعني دشمن اهل‌بيت. يك عده هم باور كردند! ديديم پيغام و پسغام كه آقا، مي گويند اينها ناصبي‌اند. گفتيم پناه بر خدا، لعنت خدا بر شيطان رجيمِ خبيث. در غزه مسجد الامام اميرالمؤمنين علي‌بن‌ابي‌طالب هست، مسجد الامام الحسين هست، چطور اين ها ناصبي‌اند؟! بله، سني‌اند؛ اما ناصبي؟! اينجور حرف زدند، اينجور اقدام كردند، اينجور كار كردند.»
بيانات در ديدار روحانيون و طلاب تشيع و تسنن كردستان 1388/02/23
نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

سینه «سنی و شیعه» سپر شیر خداست چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 5:14

خبر آمیخته با بغض گلوگیره شده‌ست
سیل دلشوره و آشوب سرازیر شده‌ست
سر دین طعمه سرنیزه تکفیر شده‌ست
هر که در مدح علی شعر جدید آورده‌ست
گویی از معرکه‌ها نعش شهید آورده‌ست
 
بنویسید تب ناخلفی‌ها ممنوع!
هدف، آزاد شده، بی‌هدفی‌ها ممنوع!
در دل عرش ورود سلفی‌ها ممنوع!
عرش یک روضه فاش است که داغ و گیراست
عرش... گفتیم که نام دگر سامرّاست
 
تا «بهار عربی» روی علف باز کند
جبهه در شام و عراق از سه طرف باز کند
وای اگر دست کجی پا به «نجف» باز کند
عاشق شیر خدا، وارث شمشیر خداست
سینه «سنی و شیعه» سپر شیر خداست
 
لخته خون جگر ماست به روی لب‌شان
کوره دوزخیان، گوشه‌نشین تبشان
لهجه عبری و لحن عربی مکتب‌شان
«نیل» را تا به «فرات» - آن‌چه که بود آتش زد
شک مکن ما همه را مکر یهود آتش زد
 
بی‌جگرها جگر حمزه به دندان گیرند
انتقام احد و بدر ز طفلان گیرند
چه تقاصی ز لب قاری قرآن گیرند
بیشتر زان که از این قوم بدی می‌جوشد
از زمین غیرت حجر بن عدی می‌جوشد
 
سنگ تکفیر به آیینه مذهب؟! هیهات!
ذوالفقار علی و رحم به مرحب؟! هیهات!
دست خولی طرف معجر زینب؟! هیهات!
ما نمک‌خورده عشقیم به زینب سوگند
پاسبانان دمشقیم به زینب سوگند
 
داس تکفیر گل از ریشه بچیند؟! هرگز!
کفر بر سینه توحید نشیند؟! هرگز!
مرتضی همسر خود کشته ببیند؟! هرگز!
پایتان گر طرف کرب‌وبلا باز شود
آخرین جنگ جهانی حق آغاز شود

احمد بابایی

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

شیعه علی یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 22:45

هرکجا شیعه علی هست آنجا ایران است چه کابل چه تهران چه ناف آمریکا

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

آشخورهای واقعی... چهارشنبه یازدهم تیر 1393 15:47
معلوم نیست آن آش فرنگی که در سفارت انگلیس پخته شد چه معجونی بود که همه را آشخور کر غیر از روزه دار ها را!!!

 

 

 

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

یعنیا... چهارشنبه یازدهم تیر 1393 14:57
گفت: که چی؟
هی جانباز جانباز... شهید شهید!
میخواستن نرن!
کسی مجبورشون نکرده بود که!
گفتم:چرا اتفاقا! مجبورشون میکرد!
گفت:کی؟!!
گفتم:همون که تو نداریش!
گفت:من ندارم؟! چی رو؟!
گفتم: غیــــــرت و مردانگي.... !!

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

خاطرات هاشمی سال 70 چهارشنبه یازدهم تیر 1393 14:33
کتاب خاطرات سال 70 هاشمی رفسنجانی نکات جالبی داره ،اما 2 تاش به نظرم خیلی باحال بود...
30 تیر :با هلی کوپتر به سد لتیان امدیم.بچه ها هم تاظهر کم کم رسیدند...هوای خوبی دارد.همراه بچه ها ،خواستم اسکی روی اب یاد بگیرم .کمی دنبال قایق کشیده شدم.بدنم امادگی برای چنین ورزشی ندارد؛... یک نفرچینی پیش بینی کرده است که ساعت هشت امروز ،زلزله ای به قدرت 6/8 ریشتر در تهران روی خواهد داد.به همین خاطر بسیاری از مردم تهران سفرکرده ویااز خانه بیرون رفته اند.امدن ما به لتیان هم بی ارتباط با این نیست...

14خرداد:ساعت ده صبح باهلی کوپتر به مرقد امام رفتیم.عفت هم امد...فائزه به شمال رفته ،محسن هم به سوی شمال رفته بود که به خاطر شلوغی جاده برگشته است.

پ ن 1 :از خاطره ی اول نتیجه می گیریم ، حضرت رئیس جمهور تو روزی که مردم درگیر شایعه ی زلزله هستند و حداقل جامعه به لحاظ روانی ملتهبه ، با خانواده رفتن لتیان تمرین اسکی روی آب...
پ ن 2:از خاطره ی دوم نتیجه ی خاصی نمی گیریم !

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |


اي علي موسي الرضا ( ع ) ،

اي پاك مرد يثربي ، در طوس خوابيده

من تو را بيدار مي دانم

زنده تر ، روشن تر از خورشيد عالمتاب

از فروغ و فر شور و زندگي سرشار مي دانم

گر چه پندارند ديري هست ، همچون قطره ها در خاك

رفته اي در ژرفناي خواب

ليكن اي پاكيزه باران بهشت ، اي روح عرش ، اي روشناي آب

من تو را بيدار ابري ، پاك و رحمت بار مي دانم

اي ( چو بختم ) خفته در آن تنگناي زادگاهم : طوس

- در كنار دون تبهكاري ،كه شير پير پاك آيين ، پدرت ،

آن روح رحمان را به زندان كشت –

من تو را بيدارتر از روح و راه صبح ، با آن طره زرتار مي دانم .

من تو را بي هيچ ترديدي ( كه دل ها را كند تاريك )

زنده تر ، تابنده تر از هر چه خورشيد است

در هر كهكشاني ،دور يا نزديك ،

خواه پيدا ، خواه پوشيده

در نهان تر پرده اسرار مي دانم .

با هزاري و دوصد ، بل بيشتر ، عمرت

اي جواني و جوان جاودان ، اي پور پاينده ،

مهربان خورشيد تابنده ،

این غمین همشهری پیرت،

این غریبِ مُلکِ ری، دور از تو دلگیرت،

با تو دارد حاجتي ، دردي كه بي شك از تو پنهان نيست ،

وز تو جويد ( در نهاني ) راه و درماني

جاودان جان جهان ، خورشيد عالمتاب

این غمین همشهری پیر غریبت را ، دلش تاریک تر از خاک،

يا علي موسي الرضا ( ع ) ، درياب

چون پدرت ، اين خسته دل زنداني دردي روان كش را

يا علي موسي الرضا ( ع ) درياب ، درمان بخش

يا علي موسي الرضا ( ع ) درياب . . .

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |

فامیل دور... دوشنبه دوم تیر 1393 12:48

فاميل: آقاي مجري امروز قراره واس اين بچه برم خواستگاري

مجري: چي!؟ اين که بچه س...

فاميل: من نصف اين بودم زن گرفتم! اين که ديگه لندهوريشده واس خودش!!

مجري: آخه اين نه درس خونده،نه کار داره...

فاميل: شما مگه تلوزيون نميبيني؟ همش ميگن مهم تفاهمه

مجري: آخه اين بچه اصلاٌ ميفهمه تفاهم يني چي؟

فاميل: بله که ميفهمه خودم بهش ياد دادم،تازه خيلي چيزاي ديگه هم بلده،بابايي اونايي که

ديروز بهت ياد دادمو بگو به آقاي مجري...

بچه: نهادينه سازي صرفه جويي در مصرف آب،مبارزه با ترويج فرهنگ غربي،مذاکرات

پنج بعلاوه يک ...

مجري: يني چون چارتا کلمه قلمبه سلمبه ياد گرفته ديگه وقت زن گرفتنشه؟

فاميل: آقاي مجري زن گرفتن که چيزي نيس،مردم با همين چارتا کلمه وزير ميشن!

نوشته شده توسط دانشجوي مستقل  | لینک ثابت |